mercredi, octobre 13, 2010

به یاد مادرم

که دلبسته ی مرضیه و این ترانه بود و وقتی زمزمه می کرد از عمق جانش می خواند و فارغ می شد از هر چه در اطرافش بود


.....
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه ی گردون، رهی
افتادم وسرگشته چون امواج دریا شد دلم


این نوشته ی فرجام را هم الان دیدم. بخوانید
من یوسف راه توام، افتاده به چاه توام، ارزان مفروشم

dimanche, octobre 03, 2010

رزم آوران مقتدر !

داشتم عکس های این "رزمآیش اقتدار"! را نگاه می کردم. حتماً دیدید، اما اگر احیاناً دسته گل جدید "عالیجنابان" به رویت تان نرسیده اینجا می گذارم:






خوب بدک هم نیست. رزمآیش است دیگر. برای آمادگی، نیروها لازم است تمرین کنند.... اما یک نفر بالاغیرتاً به یادشان بیاورد وقتی پای ظلم به میان آمد شیرزنان ما این طور به میدان آمدند:




و وقتی لازم شد از جان تان دفاع کنند، ای "دلاورمردان مقتدر"!، این گونه:



یک وفت فراموش تان نشده باشد! شیرزنان ما این چنین اند.