که دلبسته ی مرضیه و این ترانه بود و وقتی زمزمه می کرد از عمق جانش می خواند و فارغ می شد از هر چه در اطرافش بود
.....
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه ی گردون، رهی
افتادم وسرگشته چون امواج دریا شد دلم
این نوشته ی فرجام را هم الان دیدم. بخوانید
من یوسف راه توام، افتاده به چاه توام، ارزان مفروشم
