"روابط كاخ پادشاهي اردن و بيمارستان دامپزشكي "بيت داگان " اسرائيل از ساليان زيادي قوي و جدي است"
شوخی نمیکنم! این عین جملهی نوشته شده در خبر سایت گهربار تابناک است در مورد درمان سگ "نازپرورده" پادشاه اردن توسط یک موسسهی دامپزشکی اسرائیلی (+). ظاهراً پادشاهی اردن یا لااقل دربار "ملک"، تمام هموغم و فعالیتهای خودش را معطوف کرده به پرورش حیوانات و بهويژه سگ وگرنه به چه دلیل روابطش با یک موسسهی دامپزشکی "از سالیان دراز" (به به!) اینقدر "قوی"ست؟ و تازه، با این موسسه هیچ شوخی هم ندارد! و کاملاً "جدی"ست و مثل دربار سعودی مثلاً نیست که با این موسسه شوخی "پشت وانتی" دارد لابد!
یک جمله مینویسند و عالمی حیران میماند که این جمله را از کلاه کدام شامورتیبازی درآورده و اونوقت بنده باید یک ماه زیج بنشینم و ده روز معتکف شوم تا بتوانم دو تا جمله بنویسم آیا دو نفر لبخند بزنند یا نه.
خودمانیم اسم این بیمارستان دامپزشکی هم انگار دست برقضا خودش منبع طنز است. "بیت داگان"!
lundi, mars 30, 2009
dimanche, mars 22, 2009
تاریخ سینمای ایران
به مدت دوساعت و خردهای انتخاب امروز من برای گذراندن یکشنبهای "بطالتآمیز" بود. گفتم شاید بخواهید شریک بشوید. آدرسش را در خانهتکانی کامپیوتر، یک جائی پیدا کردم و نشستم به تماشا...بد هم نبود. یعنی درواقع خوب بود. یکساعتیست مشغولم (بین خودمان بماند وسطهاش چرتی هم زدم اما میشنیدم با گوش ِ دل!)
خلاصه به نظرم رسید اینجا هم اعلان کنم شاید کسی ندیده باشد. ظاهراً از تولیدات سیمای جمهوریست بنابراین داخل نشینها که قاعدتاً اصلش را تماشا کردهاند. بدلش هم باشد برای بنده و شمای غربتنشین.
خلاصه به نظرم رسید اینجا هم اعلان کنم شاید کسی ندیده باشد. ظاهراً از تولیدات سیمای جمهوریست بنابراین داخل نشینها که قاعدتاً اصلش را تماشا کردهاند. بدلش هم باشد برای بنده و شمای غربتنشین.
samedi, mars 21, 2009
نوروز 88

کم و بیش سنت سالانهی این صفحه، مثل خیلی از وبلاگهای دیگه، گذاشتن عکسی از سفرهی هفتسین سال نوست. ما هم که پیرمرد و بفهمی نفهمی دلبستهی سنت.
امسال گندم خوبی گیرمان آمد و خوب هم سبز شد. پرپشت و یکدست. آدم هوس میکند بچرد! "قوکای" هم سرحال است. ما هم ای...سرحالیم اگرچه موقع تحویل سال هیچکدام خانه نبودیم اما شب که آمدیم جبران کردیم. سبزیپلوماهی را هم بیحرف پیش یکشنبه میخوریم جای شما خالی
صبح رادیو گوش میکردم چیزی در مورد جواب "آقای بزرگ" گفت و مصاحبهای با سفیر وقت فرانسه در تهران. چیزش اینجاست و مصاحبه هم در همان صفحه قابل دسترسیست اما هرچه گشتم صبح تا حال معادل فارسی این چیز را پیدا نکردم. نه روی ایسنا نه ایرنا نه بالاترین نه جای دیگر. منبع فارسیاش را ندارید شما؟
پینوشت: (یادم رفت ترجمه کنم!) در جواب به آن پیام ویدئویی، ظاهراً در مشهد، فرمودهاند که اگر آمریکا تغییر کند ما هم رفتارمان را تغییر خواهیم داد. منبع فارسیاش را میخواهم که ببینم طبق معمول فحش و فضیحت هم گفتهاند و خفت هم دادهاند یا که مثل آن آقا رعایت ادب و احترام کردهاند! همین
اندر پس ِ پینوشت: یافت شد. زحمت نکشید.
lundi, mars 16, 2009
صندلی بچهی من!؟

میبَرید، کپی میکنید، میچسبانید،....نوش جان، لینک به منبع عکس و یا ذکر این که عکس از کجا آمده هم پیشکش، این ادا اطوارها به بنده و شما نیامده، اما لااقل آدرس سایتت را روی عکسی که خودت نگرفتی ننویس پدرآمرزیده! والله آن بنده خدا که این سفره را با سلیقهی خودش چید و آن بنده خدائی که این منظر و این دقایق را، پنج سال پیش در قالب تصویر منجمد کرد هم حقی دارد...
حالا این که یک عکس است، تازه عکس آنچنانی هم نیست، حساب بکن اشخاصی را که مقاله یا حتی پست معمولی وبلاگشان این طرف و آن طرف کپی میشود چه احساسی دارند؟ یا مثلاً همین آقای فرانسیس وبر که من پریشب فیلم (Le dîner de cons) اش را ناجوانمردانه به صورت غیرقانونی و بدون پرداخت حتی یک سانتیم دانلود کردم چه میکشد! اما اعتراف میکنم که چسبید تماشای این فیلم. دفعه چهارم بود که میدیدمش اما باز هم چسبید. از کمیکهای ساده و در عین حال خوشساخت فرانسویست. اگر پا داد از دست ندهیدش! (اینجوریش یهخورده سخته البته، خودم میدونم)
راستش این دانلود جواننامردانه اینجا عنوانش هست: "ورزش ملی". یعنی بنی بشری نیست که کامپیوترش یکسره مشغول دانلود بیست سی فیلم به طور همزمان نباشد. کارتون و انیمیشن برای کوچولوها، فیلمهای ترسناک یا عجیب و غریب برای نوجوانان، اکشن یا رومانتیک برای جوانان، سیاسی، اجتماعی، روشنفکرانه (گاهی هم با چاشنی اروتیک!) برای بزرگسالان. حالا البته قانونش در پارلمان مطرح است که زین پس چوب در آستین کاربری بکنند که از این غلطها بکند اما حالا کو تا پارلمان تصویب کند و به قول معروف اجرایی شود. تازه پارلمان که یک غول نتراشیده نخراشیده نیست که از اونور اقیانوس بیاید، در همین پاریس خودمان است(!)
برگردیم به موضوع عکس و حقوقی که ضایع میشود. خودمانیم آدم یک خرده قلقلکش میآید وقتی روی یک سایت غریبه، در یک گوشهی عکس، صندلی بچهاش را میبیند (بعدها فروختیمش البته...بچه را که نه، چه فکرها میکنید شما؟ صندلیاش را! یعنی به خریدار گفتیم که صندلی با بچهی توش پنجاه و هشت اقو، ایشون هم پذیرفت و خیلی هم خوشحال شد اما ده دقیقه بعد بچه را پسآورد. خوب ما هم ناچار پس گرفتیم ) و یا در گوشهی دیگر تصوير، "قوکای" نازنین خودمان را مشاهده میکند که امسال هفتمین نوروزیست که سفرهی هفتسین ما را با حضور خودش جلوه و آب و رنگ میبخشد. (به خصوص آب!)
راستی بههمین مناسبت فرخنده، هفتهی گذشته یک دستگاه کامل آکواریوم پانزده لیتری تمام هیدرولیک با بند و بساط برایش ابتیاع کردیم، منتهی این دستگاه فیلترش چنان سرو صدا و لرزشی دارد که میترسم حیوونکی را بگذارم آن تو زهرهترک شود! فعلاً که تا زمان تحویل سال در همان خانهی قدیمی میماند. جیرهاش را هم دوبل کردهام که شب عیدی صفائی کرده باشد. این نازنین قوکای همدم روزها و شبهای تنهایی من هم بوده و هست و...به کسی نگویید! من همیشه فکر میکردم با ماهی نمیشود حرف زد. یعنی نه لااقل در حد سگ و گربه. اما میشود. تازه جواب هم میدهد! باورتان میشود؟
نوروزتان خجسته باد!
Labels:
دنيا محل گذر است... ،
نوستالژی ،
گراوور
dimanche, mars 08, 2009
نامردا، روزتون مبارک!

یک خروار کار دارم اما امروز هشت مارس است و نمیتوان (و نمیباید) مسکوت گذاشت. یعنی بنده از باب حفظ منافع شخصی هم که شده نمیتوانم چشمهایم را هم بگذارم! به خصوص که امسال زن چهارمی هم به "این سه زن" زندگی من افزوده شده. در واقع در این بلاهتی که در این وانفسای بحران اقتصادی شروع کردم با یک زن شریک شدم! یعنی او با من شریک شد اگرچه فرقی هم نمیکند.
بد هم نیست. یعنی راستش را بخواهید خوشحالم که شریکم یک زن است. زن خوبیست. کمی عجول است در کار اما در کل حضور یک زن در مشاغلی از نوع کار ما تاثیری مثبت دارد اگرچه که حتی اینجا هم کمی غریب مینماید. خوب البته شراکت کاری هم کم از ازدواج ندارد. این را همان اول دشت هم بهش گفتم .
تا یک حدودی در کار مکمل من است. یعنی آن خصوصیات منفی من را کمرنگ میکند و نداشتههای من را جایگزین میشود. و معتقد است که من هم بخشی از خصوصیات لازم برای این شراکت را که در او قوی نیست پر میکنم. همان اوائل بهش گفتم ما یک مثلی داریم که میگوید اگر شریک خوب بود خدا برای خودش شریک میگرفت! بعد هم اضافه کردم ولی من فکر میکنم بنده خدا (یعنی منظورم خود ِ خداست) احتمالاً به خیلی از رفقاش رو انداخت اما به هرکس رجوع کرد و رئوس پروژهاش را در مورد خلقت مطرح کرد، طرف نگاهی عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت نه داداش ما نیستیم خودت برو ببینیم چه میکنی! و احتمالاً الان هم غروبهای روز هفتم که دور هم جمع میشوند و لبیتر میکنند، همین یک قلم کرهی زمین و اشرف مخلوقاتش بهانهی هر و کرشان میشود و تیتر روزنامههای ما را جلویشان میگذارند و میخوانند و ریسه میروند و به ریش خدای ما میخندند! طفلک خدای ما...
یک چند کلامی فارسی یادش دادهام. نا گفته نماند که فرانسهی مرا هم ایشان کمی صیقل داده و میدهد. کاملاً بر خلاف بنده، روابط عمومیاش خوب است. زود ارتباط برقرار میکند و زود جوش میخورد با آدمها. که این هم برای کار ما اهمیت دارد. از کوکوی لوبیاسبز خوشش میآید اما دوست دارد به آن بگوید "کوکوی سیبزمینی"! میگوید این خیلی خوشآواتر است. تلفظش حرف ندارد. با این همه چند وقت پیش که داشت روی یک سایتی نامهای ایرانی را میخواند گفت این اسم قشنگیست برای پسر. گفتم چی هست؟ گفت "ژاواد" و بعد تکرار کرد ژاواد...ژاواد...خیلی خوشآهنگ است. لبخندی زدم و گفتم خوب خیلی هم ایرانی نیست البته. در اصل عربیست بعد هم داستان جواد و "جوادیسم" را براش گفتم! کلی خندید و گفت ما هم مشابه این قضیه را داریم. برای اسم دختر هم گشت و گشت و نهایتاً گفت انتخاب کردم! گفتم چی؟ گفت " کاديژا"! خندیدم و گفتم صحیحش "خدیجه" تلفظ میشود. شکر خدا حامله نیست! یا اگر هم هست من بیخبرم. یعنی اگر باشد باید به شریکش بگوید، مگر نه؟
بگذریم روز زن بر این چهار زن زندگی من و همهی خانمها به ويژه وبلاگنویسهاشان و علیالخصوص آنها که سلاموعلیکی با هم داریم (داریم اصلا!؟) خجسته باد. . این عکس دستپخت خودم که خیلی هم دوستش دارم تقدیم به همهشان (اندازه بزرگش هم هست برای پسزمینه! فقط سه و نودو نه!) بر ما مردها هم مبارک باشد. پویا مطلب مختصری در این مورد نوشته که به نکتهی مهمی اشاره دارد. اگر دوست داشتید بخوانید، اینجاست.
samedi, mars 07, 2009
اسکار، سزار، گِـرِمی...
در واقع میباید دو سه خطی پینوشت برای پست قبلی که بیات شده بنویسم که ...اما به یک دلیل فنی و تکنیکی الزاماً امروز پست میکنم.
بنده از فرط دموکرات منشی، بخش نظرات وبلاگ را طوری تنظیم کردهام که بعضی کامنتها نیاز به تایید داشته باشد اما به کل فراموش کرده بودم قضیه را و همینطور خر خودم را میراندم و دل ای دل کنان و سوت زنان...تا اینکه دیروز غروب که خانم بچهها منزل نبودند از روی غریزه(!) به بلاگر دخول کرده و از حسن تصادف تعدادی کامنت دیدم که بعضیهاشان هفتهها بود پشت در مانده، رنگ و روشان همه زرد، هیکلها نحیف، صداشان هم در نمیآمد...البته که طفلکها از دیدن من خیلی خوشحال شدند. فیالفور دستور دادم ويزای توریستی همهشان را صادر کنند. بهرحال برای پستهای بیات شده اگر کامنت بگذارید، معطلی دارد. گفته باشم.
حالا اینکه تازهترین پست ما...ببخشید، "پخت" ما، شش هفت هفته پیش از تنور درآمده و الان از نظر انسجام و قدرت مقاومت با مصالح ساختمانی ویژهی سدسازی (نیکآهنگ این طرفها نباشد!) رقابت میکند و...به شما اصلاً ارتباطی ندارد. شما "نون"ات رو بگیر و برو! یعنی ما نانوائی خودمون رو هم نمیتونیم اداره کنیم؟!
بگذریم. بر اساس نوشتهی قبلی یک جایزه نفیس باید میدادیم به بهترین تیتر پیشنهادی برای آن عکس کذائی. اما تقریباً همهی پیشنهادات به نظرم درخور جایزه باشند. بهرحال کاملاً بر اساس سلیقهی شخصی و بدون خرد کردن تره برای نظر هئیت داوران، "جایزهی نفیس" را میدهم به...به....
"یکی بود، یکی نبود"!....... از آرش
(پخش موزیک متن از نوع حماسی و هیجان انگیز! همینجا اضافه کنم که پخش این موزیک هیچ دخلی به درگیری حماس و اسرائیل ندارد و من از طرفداران موسیقی اسرائیلی هم هستم بخصوص آن نوعش که شبیه به موسیقی فولکوریک خودمان است. صحت و سقمش را از ایشان بپرسید )
یک جایزه معمولی هم میدهیم به "خانم ثابتی" برای آن حس عمیق وفاداری که از عکس استنباط کردند.
یکی دیگر هم چون یهو هوس کردیم میدهیم به "محسن" :برای پیشنهاد ِ عنوان "هاج و واج مونده مردد، ميون موندن و رفتن".
یک جایزه هم برای عنوان فرنگی میدهیم به UnSpoken Dream برای "Shadow of a memory" و...
نخیر آقا جان تمام شد! جایزه تمام شد!...بیخود شلوغ نکنین.... شما برای چی اومدی روی سن!؟ آخه من اسم شما را خوندم؟ بفرما پایین پدرجان، بفرما پایین!......ای بابا.....
این ترانهی فرانسیس کابرل را هم که گذاشتم اون بالا دریابید! کلیپش خوش ساخت نیست اما شاید ترانه به دلتان نشست. بعد از این همه تاخیر گفتم دست خالی نیامده باشم :-)
بنده از فرط دموکرات منشی، بخش نظرات وبلاگ را طوری تنظیم کردهام که بعضی کامنتها نیاز به تایید داشته باشد اما به کل فراموش کرده بودم قضیه را و همینطور خر خودم را میراندم و دل ای دل کنان و سوت زنان...تا اینکه دیروز غروب که خانم بچهها منزل نبودند از روی غریزه(!) به بلاگر دخول کرده و از حسن تصادف تعدادی کامنت دیدم که بعضیهاشان هفتهها بود پشت در مانده، رنگ و روشان همه زرد، هیکلها نحیف، صداشان هم در نمیآمد...البته که طفلکها از دیدن من خیلی خوشحال شدند. فیالفور دستور دادم ويزای توریستی همهشان را صادر کنند. بهرحال برای پستهای بیات شده اگر کامنت بگذارید، معطلی دارد. گفته باشم.
حالا اینکه تازهترین پست ما...ببخشید، "پخت" ما، شش هفت هفته پیش از تنور درآمده و الان از نظر انسجام و قدرت مقاومت با مصالح ساختمانی ویژهی سدسازی (نیکآهنگ این طرفها نباشد!) رقابت میکند و...به شما اصلاً ارتباطی ندارد. شما "نون"ات رو بگیر و برو! یعنی ما نانوائی خودمون رو هم نمیتونیم اداره کنیم؟!
بگذریم. بر اساس نوشتهی قبلی یک جایزه نفیس باید میدادیم به بهترین تیتر پیشنهادی برای آن عکس کذائی. اما تقریباً همهی پیشنهادات به نظرم درخور جایزه باشند. بهرحال کاملاً بر اساس سلیقهی شخصی و بدون خرد کردن تره برای نظر هئیت داوران، "جایزهی نفیس" را میدهم به...به....
"یکی بود، یکی نبود"!....... از آرش
(پخش موزیک متن از نوع حماسی و هیجان انگیز! همینجا اضافه کنم که پخش این موزیک هیچ دخلی به درگیری حماس و اسرائیل ندارد و من از طرفداران موسیقی اسرائیلی هم هستم بخصوص آن نوعش که شبیه به موسیقی فولکوریک خودمان است. صحت و سقمش را از ایشان بپرسید )
یک جایزه معمولی هم میدهیم به "خانم ثابتی" برای آن حس عمیق وفاداری که از عکس استنباط کردند.
یکی دیگر هم چون یهو هوس کردیم میدهیم به "محسن" :برای پیشنهاد ِ عنوان "هاج و واج مونده مردد، ميون موندن و رفتن".
یک جایزه هم برای عنوان فرنگی میدهیم به UnSpoken Dream برای "Shadow of a memory" و...
نخیر آقا جان تمام شد! جایزه تمام شد!...بیخود شلوغ نکنین.... شما برای چی اومدی روی سن!؟ آخه من اسم شما را خوندم؟ بفرما پایین پدرجان، بفرما پایین!......ای بابا.....
این ترانهی فرانسیس کابرل را هم که گذاشتم اون بالا دریابید! کلیپش خوش ساخت نیست اما شاید ترانه به دلتان نشست. بعد از این همه تاخیر گفتم دست خالی نیامده باشم :-)
