برای عکس امروز سام جوانروح چه عنوانی به نظرتان میرسد؟ خودش اسمش را گذاشته two cars and snow اما من فکر میکنم تیتر و عنوانش هنوز خیلی جا برای کار دارد. یک چند دقیقهای صرف وقت بفرمایید بد نیست. فکر کنید این پنج دقیقه هم روی وقتهای تلف شدهی امروز جمعه بیست و هفتم دیماه! پیشنهادی بدهید....
یک وقت دیدید به جالبترین پیشنهاد جایزهی نفیسی هم تعلق گرفت!
vendredi, janvier 16, 2009
dimanche, janvier 04, 2009
پوکر اسرائیلی
سالها پیش، هفتهنامهی فکاهی توفیق در یکی از شمارههایش مقالهی طنز مفصلی منتشر کرد که نام نویسندهاش را به خاطر ندارم اما اینطور خاطرم مانده که دو صفحهی وسط مجله تماماً اختصاص به درج این مقاله داشت. برای این است که میگویم مفصل. رسم و روش مجله چاپ مطالبی به این اندازه نبود.
داستان، روایت پوکر بازی کردن دو نفر بود به زبان طنز که یکیشان همیشه میباخت چرا که حتی وقتی "دستی" قوی و برنده هم داشت طرف مقابل فیالبداهه قانون جدیدی در بازی ابداع میکرد که براساس این قانون حتی آن دست قوی هم راه به جایی نمیبرد. "کارهی آس" به "دوپر دام" میباخت و "فول شاه" به "دو کارت ده". همه چیز بستگی به این داشت که "دست" را "کی" بیاورد! همهی طنز قضیه هم در عجیب و غریب بودن این قوانین بود و دلایل ظاهرالصلاحش.
آخر ِ بازی دیگه کفر طرف درآمد و به اعتراض گفت: آخه این چه نوع بازی ست؟ این که پوکر نمیشه! و طرف برنده جواب داد: چرا. این را بهش میگویند پوکر اسراییلی!
چوبی در آستین نویسنده کردند یا نه خبر ندارم و تصور هم نمیکنم از این باب تنبیهی جدی در مورد مجله اعمال شده باشد. اعلیحضرت همایونی گاهی اوقات بدشان نمیآمد و در این حد و حدود را زیر سبیلی در میکردند.
کسی دورهی توفیق را ندارد از قضای اتفاق؟
پینوشت: سالنامه توفیق 1349 به صورت فایل PDF که پویا لطف کرد و در بخش نظرات لینکش را کاشت تا از ثمراتش بنده استفاده کنم و من هم لطف میکنم و تخمش را در پای مطلب میکارم تا دیگران "بخورند"! اما افراط نکنند.
داستان، روایت پوکر بازی کردن دو نفر بود به زبان طنز که یکیشان همیشه میباخت چرا که حتی وقتی "دستی" قوی و برنده هم داشت طرف مقابل فیالبداهه قانون جدیدی در بازی ابداع میکرد که براساس این قانون حتی آن دست قوی هم راه به جایی نمیبرد. "کارهی آس" به "دوپر دام" میباخت و "فول شاه" به "دو کارت ده". همه چیز بستگی به این داشت که "دست" را "کی" بیاورد! همهی طنز قضیه هم در عجیب و غریب بودن این قوانین بود و دلایل ظاهرالصلاحش.
آخر ِ بازی دیگه کفر طرف درآمد و به اعتراض گفت: آخه این چه نوع بازی ست؟ این که پوکر نمیشه! و طرف برنده جواب داد: چرا. این را بهش میگویند پوکر اسراییلی!
چوبی در آستین نویسنده کردند یا نه خبر ندارم و تصور هم نمیکنم از این باب تنبیهی جدی در مورد مجله اعمال شده باشد. اعلیحضرت همایونی گاهی اوقات بدشان نمیآمد و در این حد و حدود را زیر سبیلی در میکردند.
کسی دورهی توفیق را ندارد از قضای اتفاق؟
پینوشت: سالنامه توفیق 1349 به صورت فایل PDF که پویا لطف کرد و در بخش نظرات لینکش را کاشت تا از ثمراتش بنده استفاده کنم و من هم لطف میکنم و تخمش را در پای مطلب میکارم تا دیگران "بخورند"! اما افراط نکنند.
vendredi, janvier 02, 2009
شب
سال نو شد. گفتم دستی به سر و کول مطبخ بکشم. عکس را نو کردم. ترانه را هم همینطور. هر دو شاید باب دندان جوانان قدیم...اما نه، اعتراف میکنم، چیز بهدردبخور دم دست نداشتم. بیخود گردن همپالکیها نباید انداخت. طفلکها!
در این تعطیلات نصفه نیمه بین نوئل و سال نو که اسمش را میشود دورهی فترت گذاشت کار ما هم سبکتر است و خستگی کمتر و مجال تفکر بیشتر. تفکر هم از آن کارهاییست که من این چند سال اخیر کمتر بدان اهتمام ورزیدهام! مگر در ارتباط با مشغولیات روزمره.... پیداست؟ هزار جهد نمودم که سّر آن بپوشم!
این روزها به سالگرد "هجرت" نزدیک میشویم. طمطراقش کم نیست اما هیچ واژهای جز این، در ذهن من، سنگینی این "بار" را معنا نمیکند. شد هشت سال! حالا میتوانم بگویم که در هیچ خانهای (جز خانهی پدری)، اینقدر که اینجا گذراندهام زندگی نکردهام.
در فکرم که چیزکی بنویسم و جایی بگذارم به این مناسبت، دلایل این سفر "بنهکن" بل "بنیانکن!" را با همین زبان الکن بتدریج ثبت کنم برای فرزندان. روزی خواهد رسید دیر یا زود، که از خودشان خواهند پرسید چرا؟ نه که بگویم الزاماً از سر عتاب که از سر کنجکاوی شاید. اگر خودشان نه که فرزندانشان، یا چه میدانم نبیرهای، ندیدهای، نخواندهای، نشنیدهای...شاید.
خوب مسئول منم. بیشتر منم. باید پاسخگو باشم. باید بدانند که چه چیزهایی موجب این تصمیم شد. محاکمه میکنند؟ میبخشند؟ جایزه میدهند و آفرین میگویند؟ یا تبسم میکنند و میگذرند؟ نمیدانم. فقط امیدوارم بفهمند. یعنی ترسم از این است که نفهمند. مهاجرت از تولد، ازدواج، حتی اغراق میکنم و میگویم از مرگ، اگر سنگینتر نباشد، کمتر نیست. بخصوص این مورد ويژه. باید بنویسم. ریز ریز باید نقاشی کنم حال و هوای آن سالها را. برای خودم هم لازم است. تا دیر نشده و حافظهی فرسوده و گرد و غبار گذر زمان جزئیات را نپوشانده، رنگها را برنگردانده، باید یک جایی ثبت کنم. کم پیش میآید که آدم با خودش رودررو شود! کم و بیش دو جا با خود ِ خودم سینه به سینه شدم. یکیش یک روزی بود تو ماه اردیبهشت، تو تپههای فکه. روز که پایان رسید و شب شد... سرافکنده نبودم. هیچ سرافکنده نبودم. از هیچ بابت.
دومی اینجا بود. اما "روز"ش بسیار طولاتیتر و من...به "شب" که رسید خرد شدم. پاره پاره شدم. شکستم. و اگر نبود این همراه نازنین....اینها قلم میخواهد نقلش، تا منتقل شود. من چنین قلمی ندارم. اما باید یکجوری، یکجایی بنویسم اینها درک کردنیست. لمس کردنیست. باید با رگ و پی حس کنی. هیچ راه دیگری ندارد. باور نمیکنم که راه دیگری داشته باشد. آنها که حس کردهاند میفهمند چه میگویم.
این روزها سالگرد آن "جمعه" هم هست. روزی که رفت و من آن آخرین دیدار وآن آخرین بار را که در آغوشش گرفتم کماکان با وضوح تمام به یاد دارم. بخصوص نگاهش را در آن چند ثانیه که چشم در چشم شدیم، که سرشار از مهر.....لبریز از مهر، بود و در عین حال چیزی تازه و غریب در خود داشت که نمیفهمیدم. غرابتش را حس کردم اما معنیاش را نه. و فشار بازوانش را که از آن پیکر نحیف دور از انتظار بود....
پاییز بود.... شب بود.
در این تعطیلات نصفه نیمه بین نوئل و سال نو که اسمش را میشود دورهی فترت گذاشت کار ما هم سبکتر است و خستگی کمتر و مجال تفکر بیشتر. تفکر هم از آن کارهاییست که من این چند سال اخیر کمتر بدان اهتمام ورزیدهام! مگر در ارتباط با مشغولیات روزمره.... پیداست؟ هزار جهد نمودم که سّر آن بپوشم!
این روزها به سالگرد "هجرت" نزدیک میشویم. طمطراقش کم نیست اما هیچ واژهای جز این، در ذهن من، سنگینی این "بار" را معنا نمیکند. شد هشت سال! حالا میتوانم بگویم که در هیچ خانهای (جز خانهی پدری)، اینقدر که اینجا گذراندهام زندگی نکردهام.
در فکرم که چیزکی بنویسم و جایی بگذارم به این مناسبت، دلایل این سفر "بنهکن" بل "بنیانکن!" را با همین زبان الکن بتدریج ثبت کنم برای فرزندان. روزی خواهد رسید دیر یا زود، که از خودشان خواهند پرسید چرا؟ نه که بگویم الزاماً از سر عتاب که از سر کنجکاوی شاید. اگر خودشان نه که فرزندانشان، یا چه میدانم نبیرهای، ندیدهای، نخواندهای، نشنیدهای...شاید.
خوب مسئول منم. بیشتر منم. باید پاسخگو باشم. باید بدانند که چه چیزهایی موجب این تصمیم شد. محاکمه میکنند؟ میبخشند؟ جایزه میدهند و آفرین میگویند؟ یا تبسم میکنند و میگذرند؟ نمیدانم. فقط امیدوارم بفهمند. یعنی ترسم از این است که نفهمند. مهاجرت از تولد، ازدواج، حتی اغراق میکنم و میگویم از مرگ، اگر سنگینتر نباشد، کمتر نیست. بخصوص این مورد ويژه. باید بنویسم. ریز ریز باید نقاشی کنم حال و هوای آن سالها را. برای خودم هم لازم است. تا دیر نشده و حافظهی فرسوده و گرد و غبار گذر زمان جزئیات را نپوشانده، رنگها را برنگردانده، باید یک جایی ثبت کنم. کم پیش میآید که آدم با خودش رودررو شود! کم و بیش دو جا با خود ِ خودم سینه به سینه شدم. یکیش یک روزی بود تو ماه اردیبهشت، تو تپههای فکه. روز که پایان رسید و شب شد... سرافکنده نبودم. هیچ سرافکنده نبودم. از هیچ بابت.
دومی اینجا بود. اما "روز"ش بسیار طولاتیتر و من...به "شب" که رسید خرد شدم. پاره پاره شدم. شکستم. و اگر نبود این همراه نازنین....اینها قلم میخواهد نقلش، تا منتقل شود. من چنین قلمی ندارم. اما باید یکجوری، یکجایی بنویسم اینها درک کردنیست. لمس کردنیست. باید با رگ و پی حس کنی. هیچ راه دیگری ندارد. باور نمیکنم که راه دیگری داشته باشد. آنها که حس کردهاند میفهمند چه میگویم.
این روزها سالگرد آن "جمعه" هم هست. روزی که رفت و من آن آخرین دیدار وآن آخرین بار را که در آغوشش گرفتم کماکان با وضوح تمام به یاد دارم. بخصوص نگاهش را در آن چند ثانیه که چشم در چشم شدیم، که سرشار از مهر.....لبریز از مهر، بود و در عین حال چیزی تازه و غریب در خود داشت که نمیفهمیدم. غرابتش را حس کردم اما معنیاش را نه. و فشار بازوانش را که از آن پیکر نحیف دور از انتظار بود....
پاییز بود.... شب بود.
Labels:
برای دل خودم
jeudi, janvier 01, 2009
استرداد
تمام سیمرغهای بلورین را پس گرفتم. چیزی نمانده بود خلع درجهاش هم بکنم! آخه پدر آمرزیده شما که تشریف میبری ببینی سوپر اسفناج دارد یا نه خوب چه میشود سری هم به "بورو تابا" بزنی یک بسته سیگار هم برای من بگیری؟ از شئوناتت چیزی کسر میشود؟ من که پنج ماه آزگار لب به سیگار نزدم. الان هم یکی دو ماهه که دوباره شروع کردم. آن هم به خاطر مقابله با "بحران اقتصادی"! قول هم دادم که یزودی دوباره ترک خواهم کرد. سیمرغهایت را هم که گرفته بودی. خوب، واقعاً خریدن یک بسته سیگار اینقدر سنگین بود؟ ...روز اول سال نوئی ببین چه جور اوقات آدم را چیز مرغی میکنند! مثلاً آمدم تبریکی گفته باشم...
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. و از "بهار" این سال نو بوی خوشی به مشام نمیرسد. واقعیت را باید گفت. اما امید را نمیشود فروگذاشت. باید دوید. باید بیشتر دوید. صلح؟ صفا؟ آرامش؟ چرا که نه!؟ آرزوکردنش هیچ ضرری ندارد. خرجی هم که گردن آدم نمیگذارد. پس آرزومندیم از صمیم قلب. به ويژه برای آنان که به فوریت محتاجش هستند.
مادر عیال زنگ زده تبریک سال نو بگوید. از اوضاع و احوال میپرسد، عرض میکنم "خوب خودتان که در جریانید دیگر با این وضعیت راکد اقتصادی همه چیز رو به سقوط است". میگوید "حالا که اینطور است انشالله یک چیزهای دیگری هم سقوط کند!" میگویم "بله بله... مقصودتان قیمتهاست! بله انشالله انها هم پایین بیایند." میفرماید "بله همان قیمتها. همان قیمتهای "بالا"! نخیر پایین نیایند، انشالله سقوط کنند" بنده هم همراهی میکنم. مادر عیال است!
خوب....، زنده بودیم و محضر بامداد اول ژانویه سال 2009 میلادی را هم درک کردیم. بر شما هم مبارک باشد. یاد همهی کسانی هم که روزگار، این مجالشان نداد گرامی .
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. و از "بهار" این سال نو بوی خوشی به مشام نمیرسد. واقعیت را باید گفت. اما امید را نمیشود فروگذاشت. باید دوید. باید بیشتر دوید. صلح؟ صفا؟ آرامش؟ چرا که نه!؟ آرزوکردنش هیچ ضرری ندارد. خرجی هم که گردن آدم نمیگذارد. پس آرزومندیم از صمیم قلب. به ويژه برای آنان که به فوریت محتاجش هستند.
مادر عیال زنگ زده تبریک سال نو بگوید. از اوضاع و احوال میپرسد، عرض میکنم "خوب خودتان که در جریانید دیگر با این وضعیت راکد اقتصادی همه چیز رو به سقوط است". میگوید "حالا که اینطور است انشالله یک چیزهای دیگری هم سقوط کند!" میگویم "بله بله... مقصودتان قیمتهاست! بله انشالله انها هم پایین بیایند." میفرماید "بله همان قیمتها. همان قیمتهای "بالا"! نخیر پایین نیایند، انشالله سقوط کنند" بنده هم همراهی میکنم. مادر عیال است!
خوب....، زنده بودیم و محضر بامداد اول ژانویه سال 2009 میلادی را هم درک کردیم. بر شما هم مبارک باشد. یاد همهی کسانی هم که روزگار، این مجالشان نداد گرامی .
Labels:
جعبه اعلانات
