هزار وعدهی خوبان یکی وفا نکند
فکر میکنم اين جمله، عنوان سه چهار پست من بوده تا حال... از بس که خوبیم لابد! بهرصورت عرض کرده بودم فرداشب خدمت میرسم، امروز قسمت شد. و برای اينکه امروز هم از دست نرود ادا و اطوارهای وبلاگنویسیام را میگذارم به کنار و موجز و مختصر چند خطی از اين همه مطلب تلنبار شده در ذهنم مینویسم.
هفتهی گذشته در وبلاگ تارنوشت پستی دیدم که نویسنده به مناسبت اول مهر يادی از معلمهایش کرده بود و در مورد هر کدام چند خطی قلمی کرده و نامی برده بود. کار قشنگی به نظرم آمد. حتی سوژهی جالبی بود برای "بازی" وبلاگی که من البته بیشتر ترجيح میدهم اسمش را بگذارم موج وبلاگی. مثل همین موجی که در استاديومهای ورزشی بين تماشاچیها رسم است. يک نفربلند میشود و بعد به دنبال او ديگران و اين موج در مدت کوتاهی تمام استاديوم را از دم تیغ! میگذراند. بدک هم نمیشد. احتیاجی به دعوت کردن و اين حرفها هم ندارد.
حالا البته که گذشت و موضوع کمی بیات شد اما يه روز میشینم و يه پست در اين مورد مینویسم و لااقل يادی میکنم که اسمهاشان فراموشم نشود.
گفتم " دم تيغ". چند روز پیش شمشیر کشیدم و پریدم وسط معرکهي بلاگرولينگ (اين ستون سمت چپ) و آقا قلع و قمع کردم ها! همينطور دست و پا و سر بود که هوا میرفت و خون بود که فواره میزد! لينک ده دوازده وبلاگ کم نویس و نيمه جان را بکل از ليست حذف کردم. حالا چرا، خدا عالم است. جنون آنی بود به گمانم. خون جلوی چشمهام رو گرفته بود. خلاصه که اگر اشتباهاً ذبح شدهايد ندا بدهيد نخ و سوزن بياورم بخيه بزنم. شايد گرفت دوباره!
راستش گفتم جا باز شود برای وبلاگهای تازه و حرفهای تازه
آهان! همان هفتهي پیش هم میخواستم پست کوتاهی بنویسم در مورد خاطراتی از روز اول جنگ که کجا بودم و چه میکردم و چه در سر داشتم و...و خلاصه بازهم يک موج وبلاگی ديگر شايد (شوخی کردم بابا!). اما بد نمیشود ثبت اين خاطرات. موافق نیستید؟ خوب فیالواقع نطر شما اهمیت جندانی هم ندارد، خودم که با خودم موافقم. حتی اين آقا را هم به نظرم میتوان موافق بالقوه به حساب آورد. اين کار را هم خواهم کرد. شايد اصلا بگذارم برای سی و يک شهريور سال 1389 ، يعنی سه سال ديگر (اگر عمری بود). آن موقع میشود سیامین سالگرد قضيه. باورتان میشود؟ ســـــــــــــی سال!...انگار ديروز بود.
عرض کردم سی سال. اين مهرماه سالگرد يک رفاقت سی ساله هم هست. اگرچه مطلب شخصی است اما شايد يک پست وبلاگی شسته رفته ازش درآمد. فعلاً در آب نمک خوابانده ام و "مقينه" کردهام برای يکی از روزهای آتی. دوستی و رفاقتی که سی سال دوام بياورد میارزد به گراميداشت، نمیارزد؟ هان؟ خودمانيم!
يک چيز هم تا يادم نرفته و تا در دسترس هست خدمتتان معرفی کنم. يکشنبهي گذشته راديو فرانس انتر رپرتاژی داشت در مورد ايران و گزارشگر مربوطه در تهران با مردم مصاحبههای کوتاهی کرده بود که بعضیهاش شنيدنی است. خيلی هم فرانسه دانی لازم ندارد، لااقل فارسیهاش که اصلاً لازم ندارد! نقداً برای تمرين زبان که خوب است. گوش کنيد ضرر نخواهيد کرد. مخصوصا آن پسر بچهی عاشق شهادت که در نمیدانم بهشت زهرا يا کجا، در پاسخ گزارشگر که میپرسد دوست دارد چطور شهيد شود، با ذکر چزئيات، آرزویش را بیان میکند!
اين صفحهی مربوطه و اين هم خود برنامه برای نيوشیدن. سه چهار دقیقهی اولش البته خلاصهی اخبار روز است.
همچنين کتابی در دست تاليف...ببخشيد! در دست مطالعه دارم که همين روزها بايد چيزکی در موردش بنویسم به حول قوهی الهی. کتاب را گزارشگر پرکار روزنامهی فيگارو در تهران، سرکار خانم دلفين مینوئي نوشته است که قطعاً تا حال گزارشهايش را در رسانهها دیده و شنيده و خواندهاید و ظاهراً هشت سال است که در تهران زندگی میکند. سعی میکنم تا دو سه روز ديگر چند پاراگراف کوچک آن را ترجمه کنم و اينجا بگذارم. قطعاً برایتان جالب خواهد بود.
کتاب را گذاشتم پشت ويترين. از در که وارد شديد، بلافاصله دست چپ.
بعد هم دويست و سيزده تن گوگرد پارسی فرد اعلاء دارم که در اسرع وقت بايد بفرستم به ميلان و سی و نه تا کانتينز چهل فوتی دیبای اصل ايتاليائی که بايد بار بزنم برای بمبئی و از آن طرف يک کشتی پولاد هندی به بيروت و از اين آيينههای صنايع دستی کار دمشق به یمن و برد یمانی به کیش و....خلاصه میبينيد! وقت سرخاراندن هم ندارم. اين همنشینی با سعدی آخر کار دست ما داد.
برچسبها: در منقبت وفای به عهد

9 نظر:
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
سلام آشپزباشی عزیز
البته
هرچه از دوست میرسد نیکوست
ولی صحنه خون و خونریزی رو وحشتناک تصویر کرده بودی به نوعی شبیه اعدام در ملا عام بود
حالا لینکمون پاک کردی
چرا دیگه تشبیه به تیغ و گیوتین میکنی
شوخی کردم بابا ما لینکمون کجا بود
خواستم برات بنویسم
آن شنیدستی که در صحرای غور
بعد دیدم نه بابا خودت پاس دادی که ساده لوح ها یاد همین بیفتن و بکوبن
برات از غرلیات فال گرفتم
وعده سرخرمن سه سال دیگه هم از اون حرفا بود ها
:))
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
اگر آن یار سفرکرده ما بازآید
گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست
پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید
قربان این که همش شد ایشالله ماشالله و وعده وعید
آشپزباشی جان سلام
ما که از سلام دادن خسته نمی شویم. چه
.شما علیک بکنید ،چه نکنید
سلام دوست عزيز
"پير ما" مي خواهد با شما در زمينه "روش تحقيق" و "حافظ خواني" و "وب"
اطلاعاتي رد و بدل كند.
تو رو خدا به وبلاگ "پير ما" بيايد و با نظرات كارشناسانه و وبلاگانه
خودتون ما را خوشحال و نزد استاد سر بلند كنيد.
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
http://www.pirema.blogfa.com
در ضمن سايت بسيار زيبايي داريد.
آقا سلام، با حمایت از نوشته شما بزودی در مورد یکی از موضو عات خواهم نوشت، پیشنهادتان وزین وشایسته بود.
برقرار و شاد باشی
Salut mon ami... peux-je demander qu-est que vous fait dans la vie..?! merci d'avance.
salutation
سلام و خسته نباشی من اون کتابی که اون بالا گذاشتید رو خوندم به نظرم جالب میآمد یک نون زندگی که شاید خیلی از مردم البته خارج از ایران نه ایرانیها از آن خبر نداشته باشند ولی جالب بود منم میخواستم چند قسمت این کتاب رو به فارسی توی وبلاگم بگذارم متاسفانه این کتاب رو یکی از دوستان بلژیکی به من قرض داده بود از بس کتاب کتاب کرد من گفتم دارم میخونمش یکروز امدند خونه ما مهمانی کتاب هم جلوی کامپیوترم بود بدون اینکه به من بگه کتابشو برداشت منم خیلی حرصم گرفت و چیزی نگفتم حالا باید برم خودم این کتاب رو بخرم به هر حال خوشحالم میبینم که هستید و مینویسید زنده و سلامت و شاد باشید
chere mlle (ou madame?) ghazal
je respire, enfin j'essaye de respirer. Ce sera suffisant? Ca vous convient?
بنشینیم و انتظار کشیم تا وفای نکرده، به باغ وفا نشیند
ارسال يک نظر
لطفاً دربارهی یادداشت بنویسید. برای موضوعات نامربوط (!)، از فرم تماس استفاده کنید (ابتدای ستون سمت راست وبلاگ). نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی