آشپزباشی


Friday، January 19، 2007

معجون ديژيتال، معجون مولتی‌مديا


• سلطان قلبم ;-)
خوب قطعاً همه ديده‌ايد در اين يکي دو ساله اما اين سه چهار دقيقه صرف وقت هم بي‌ضرر نيست! از قضا چند روز پيش همينجوري ياد اين خانم افتادم و گشتم ببينم اين زيبائي و بويژه ملاحت، محصول خاک کدام ولايت از ديار ماست که با کمال تعجب اين مصاحبه را پيدا کردم و پرده از اين راز برداشته شد!
پيش خودمان بماند عيال معتقد است من گلويم پيش اين خانم گير کرده. بهش مي‌گويم آخه پدرآمرزيده! گلوئي که اين چنين مظلومانه در چهارچنگول تو اسير است ديگه جائي براي گير کردن پيش ديگري ندارد که!

• به‌به چه بويي! براي شام چي سوزوندي‌؟
مي‌روم توي آشپزخانه . پيازهاي زغال شده را مي‌ريزم توي سطل آشغال . قابلمه را مي‌شويم و پياز تازه‌اي خرد مي‌كنم و مي‌گذارم كه سرخ شود . مي‌روم پشت آيينه و سعي مي‌كنم با عجله كارم را تمام كنم . دنبال رژگونه و رژلب مي‌گردم . چيزي متفاوت با ديروز ... كدام عطر ... كدام بلوز ... موبايلم زنگ مي‌زند . جواب مي‌دهم . اين‌بار بدون مقدمه مي‌گويد : ما نمي‌توانيم برويم تركيه . وضع‌مان جوري نيست كه بتوانيم برويم ...

• به شفیره بودنم عادت کرده‌ام
زمانی فکر می‌کردم حس یکی شدن و زیر سقف مشنرکی زیستن دلتنگی‌های گاه و بیگاه و سکون‌زدگی‌هایم را با خود همراه خواهد برد. اما گویا هنوز ناتمام مانده‌ام. مثل اولین بیت غزلی که شاعرش آن را برای همیشه به دست فراموشی سپرده است.
(لينک ثابت و آرشيو کار نمي‌کند. مقصود مطلب چهارشنبه 27 دي 1385 است)

• دختری که راه‏های زمین را نمی‏شناخت
مرد خندید: اه! بارک‌الله. معلومه اصل اصل زدی هان! توپ توپی. حالا اینجا چیکار می‏کنی؟ تو این بیابون؟
دختر با صدایی که به سختی شنیده می شد جواب داد: حوصله‏ام سر رفته بود. تنها بودم...

• اعليحضرت تشريف بردند!
اين را هم همه خوانده‌ايد لابد. چون ممکن است سايت گويا فيلتر باشد کپي‌اش را هم اينجا مي‌گذارم که در دسترس باشد. اما دو نکته:
يک ـ اين مقاله ياد يکي از معلم‌هاي‌مان را برايم زنده کرد که در اولين جلسه درسش بعد از بازشدن دانشگاه‌ها، درست در اسفند 57، اينطور شروع کرد که "خوب...شاه را بيرون کرديم. حالا نوبت شاه‌هائي است که هر کدام از ما در درون خودمون داريم!"...و لبخندي زد و همه‌ي بچه‌هاي کلاس رو يک به يک از نظر گذرانيد! ناگفته نماند که من يکي گول نخوردم البته و شاه خودم رو نگه داشتم! و هنوز هم که هنوزه دارمش. اگرچه که گذر زمان يه خورده رنگ و روش رو برده و چند جاي لباسش هم پاره شده...
مي‌دونيد! راستش اونم مثل خودم پير شده ديگه!
دو ـ جائي از اين مقاله اشاره دارد به شخصي که بر اساس توصيفات مي‌تواند همين ناصر غياثي خودمان باشد. آقاي اسدي (نويسنده‌ي مقاله) را نمي‌شناسم اما چنين برداشتي هم از ناصر غياثي ندارم. لااقل در حد خواننده‌ي وبلاگش در اين چند ماهه! خلاصه اسباب تعجبم شد. حالا شايد هم کس ديگري منظورش بوده...مطمئن نيستم.

برچسبها:

----------------------------------------------------------------------




Google

Free counter and web stats

Powered by Blogger

اشتراک در
پیامها [Atom]

online