آشپزباشی


Friday، September 15، 2006

و ديگر هيچ!

هوا از صبح يکسره گرفته و ابری‌ست و باران ريز سمجی هم مي‌بارد. من اين "باران ريز" را بدون صفت "سمج" اصلا نمی‌توانم تصور کنم چه برسد که بنویسم! اما کسالت امروز را خبر مرگ اوريانا فالاچی که عمو اروند در بلاگ‌نيوز چاپ زده بود تکميل کرد.
اوائل دهه‌ي پنجاه شمسی، با ترجمه‌ي و به بازار آمدن دو سه کتاب از فالاچی، ما جوانان عهد بوقعليشاه با اسم او آشنا شديم. زندگی جنگ و ديگر هيچ، اگر خورشيد بميرد، پنه‌لوپه به جنگ می‌رود، که اولي گزارشی بود از جنگ ويتنام که فالاچی به عنوان خبرنگار جنگی ظاهرا چند ماهی در آن شرکت داشت. از دومی خاطره زيادی ندارم چيزي که يادم هست اينکه در مورد فضانوردان آمريکائي بود، اما سومی در واقع رمانی بود که فالاچی سالها پيش نوشته اما منتشر نکرده بود. داستان يک دختر نوجوان ايتاليائي که در زمان جنگ به تصادف روزگار ميزبان سربازی آمريکائي شده بود و حال (در اواخر دهه پنجاه ميلادی) که به عنوان زنی جوان و مستقل، به مقتضاي شغلی راهی نيويورک شده بود به دنبال او می‌گشت و البته پيدايش هم کرد. تا آنجا که يادم هست حکايتي بود از يک عشق مبهم و پیچیده که نه دو سر بلکه سه چهار سر داشت. ريچارد، آن سرباز خوش بر و رو و مهربان و معصوم آمريکائي (و البته مسلح به بسته‌هاي شکلات!) تبديل شده بود به مردی حدوداً سي ساله که از يک طرف تحت تسلط مادرش قرار داشت و از سوي ديگر درگير يک رابطه‌ي پيچيده‌ي عاطفی با مرد ديگري شده بود که تواماً نقش معشوق و پدر و حامی را يکجا ايفا می‌کرد. از نکته‌هاي جالب کتاب عکس‌العمل‌هاي ناشی از برخورد زن جوان ايتاليائي با جامعه‌ي ثروتمند، روشنفکر، و متکبر نيويورک است.
بعدها نامه به کودکی که هرگز زاده نشد آن هم با دو ترجمه (اگر خوب يادم مانده باشد) در آمد که تعجبی هم نداشت چون که در آن وانفساي کتابخوان و کتابخوانی (مثل امروز)، کتابهاي فالاچی به چاپ ششم و هفتم هم مي‌رسيد. يکي دو تکه از کتاب رو روي نت پيدا کردم و اينجا مي‌گذارم که اگر نخوانده‌ايد حسرت بخوريد!

"زنده‌گی یعنی خسته‌گی! کوچولو! زنده‌گی یه جنگه که هر روز تکرار می‌شه و عوض شادی‌هاش- که تنها قدِ یه پلک زدن دَووم دارن- باید بهای زیادی بِدی!....به من چه که تو سرِ یه اشتباه درست شدی؟ مگه دنیایی که ما توش زنده‌گی می‌کنیم سرِ یه همچین اشتباهی درست نشده؟...
اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری! اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه می‌شه مثِ یه پیرزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقاشیش کرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرت باشکوه متولد شد که بهِش نافرمانی می‌گن! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسم عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بدی!"

مصاحبه با تاريخ، شامل مصاحبه‌هاي فالاچی به عنوان خبرنگار روزنامه‌ی پرتيراژ "کوريرا دلا سرا" با سياستمداران و روسای کشورها، از کتاب‌هاي پر سروصدای او بود که بعد ها جلد دومی هم از آن به چاپ رسيد که از پرنس سيهانوک گرفته تا باندارانايکه و از ويلي برانت و کيسينجرتا قذافی و گلداماير را درآن را پيدا می‌کردی. (از بس ننوشتم اين مدت تايپ فارسی هم يادم رفته، "پر سروصدا" را سه دفعه "پدصروثدا" تايپ کردم!)...خلاصه همه‌ي اين‌ها از فالاچی چهره‌ي يک زن رک و صريح، و يک شورشی تمام عيار می‌ساخت که به مذاق ما نوجوانان و جوانان آن دوره بسيار خوش‌ مي‌آمد. اگرچه که زبان فالاچی زبان نفي "قدرت" و انتقاد از حاکمان بود اما در اين کتاب آخری، آنجا که نوبت به اينديرا گاندی و گلداماير و حتی باندارانايکه می‌رسيد، آن زیان سرخ و تندوتيز که هايله سلاسی را به خشم آورده بود بصورتی که "خبرنگار پرروی ايتاليائي" را از "شرف حضور" محروم کرده بود، جايش را به زبان نرم و بخشاينده و اغماض‌گری می‌داد که گاه به ستايش و تمجيد هم پهلو مي‌زد. به ويژه در مصاحبه با گلدا ماير.
ضمناً جاي خالي مصاحبه با "اعليحضرت همايوني" خودمان در اين کتاب بشدت محسوس بود! فالاچی به ايران هم آمده بود (مي‌دانستيم) و حتي يادم هست مترجم يکي از کتابهايش (اگر درست يادم باشد ليلي گلستان) انتقادکی هم از او کرد که در مصاحبه با يک روزنامه ايرانی، لنگه کفشش را حواله‌ي "مترجم" کرده بود که چرا کپی رايت او را پرداخت نکرده!...اما با اين همه اثری از مصاحبه با "شاهنشاه آريامهر" در ترجمه کتاب وجود نداشت و "اعليحضرت فقيد" هم هرچه که بود از ستارگان دهه‌ي هفتاد بود و امکان نداشت که فالاچی آدمی تهران بيايد و در پی تکميل کلکسيون مصاحبه‌هايش نباشد . بعدها، وقتي بندها شل‌تر شد يعنی در پاييز پنجاه و هفت، يکي از رفقا نسخه‌‌ي زيراکسی ترجمه مصاحبه‌ی فالاچی با شاه را که چاپخانه‌ي "جنبش" علي‌اصغر حاج‌سيدجوادی بيرون داده بود يواشکی برايمان آورد و خوانديم...
(ادامه دارد...)

خيلي ور زدم. بسه تونه. باقيش باشه برا شب. امروز استراحت کامل دارم. دکتر گفته يعنی. وگرنه بچه مي‌افته! بابت اظهار محبت و لطف‌تون هم که در اين "دوره‌ي فترت"، چه از طريق کامنت و چه ايميل نصيب ما شد ممنون و سپاسگزارم و اگر موضوع "بچه" در کار نبود قطعاً در برابر اين مرحمت، درجا تعظيم غرائي هم تقديم يکايک کامنت‌گذاران محترم و محترمه مي‌کردم! باشه طلب‌تون. چند نفری از دوستان هم در نوشته‌هاي اخير وبلاگ‌هاشون، به مناسبت، از آن فقيد سعيد، آشپزباشي ياد کردند که ياد و خاطر همه‌شان گرامی و عزيز باد و عمرشان پاينده.

برچسبها:

----------------------------------------------------------------------

10 نظر:

در 15/9/06 21:16, Anonymous omid گفت...

سلام.برای من فالاچی یعنی رمان یک مرد.نمیدونم چرا اینقدر این کتاب رو دوست دارم ولی شاید به خاطر این باشه که انگار منو از یه خواب طولانی بیدار کرد ..خیلی از انگاره ها و آرمان گرایی های منو ازم گرفت و چشامو باز کرد...یادش بخیر...غریبه انسانی بود

 
در 15/9/06 21:36, Blogger گوشزد گفت...

خوب است شما پیرمردها در این وبلاگستان هستید که پیرزنان را به یاد ما جوانان بیاورید!!...برای بچه‌هم نگران نباشید زنگوله پای تابوت می‌شود!!! همان بیفتد بهتر است

 
در 15/9/06 22:01, Anonymous سوسکی گفت...

ممنون عمو از تکه های برگرفته از کتاب فالاچی... آره واقعا شخصیت منحصر به فردی داشت این زن...
با مهر،
--سوسکی

 
در 15/9/06 22:19, Anonymous عمو اروند گفت...

اون ترجمه‌ئی که من از مصاحبه او با شاه خواند هم کامل نبود تا دست به متن انگلیسی آن یافتم و با خواندنش دل گُر گرفت‌ام کمی خنک شد هر چند فکر می‌کردم که در مورد قذافی و عرفات تندروی کرده و به گلدا مایر خیلی لطف. بعدها بود که فهمیدم حق با او بوده، اوئی‌که رفت چتربازی یاد گرفت تا بتواند در میان سربازان آمریکائی، حقایقی از آن جنگ کثیف را قلمی کند. یادش همیشه جاودان باد

 
در 15/9/06 22:21, Blogger آورا گفت...

آخیش بالاخره این آشپزخانه راه افتاد!!
روحش شاد این خانم . من هم دو تا کتابش را خواندم. جسارت و قلمش را دوست داشتم

 
در 15/9/06 22:40, Anonymous وکیل دادگستری گفت...

خداوند رحمتشان کند . عالی بود برای امثال بنده که غیر از یک کتاب از ایشون نخوانده ایم بسیار مفید بود . اگه شما جوونای بوقعلی شاه هستید پس وای بر ما. توفیق مستدام

 
در 15/9/06 23:04, Blogger yoota گفت...

یه بار یکی رو دوست داشتم یه کمی! یه بار بهش گفتم اوریانا فالاچی میگه : ... حرفمو قطع کرد و گفت کی؟
ادامه ندادم و دیگه دوستش نداشتم!

کتابخانه دانشگاه فکر کنم همه ترجمه کتابهاشو داشت و منم همه رو بلعیدم ...

یهو رفتم به 3 -4 سال پیش ...

 
در 16/9/06 00:23, Anonymous آبنوس گفت...

آقا جان سلامت باشيد. هميشه بوي شما از آشپزخانه وبلاگشهر به مشام ما ميرسيد, و خب اين بو دلگرمي ما بود تا بازگشت حضرت.
خلاصه كه صفا آوردي

 
در 16/9/06 04:11, Blogger Zohreh گفت...

mamnun baabate matlabe khub, un moghehaa ke javun budimo kalamun baad daasht man mikhaastam mesle in khaanume besham

khodaa bad nade maa ta'zim nemikhaaim ie ashpazbaashie saalem mikhaaim

 
در 16/9/06 14:32, Blogger rubarzan گفت...

How can you talk like this about a woman who was a fascist and an extremiste? She had become the symbol of anti moslems in general. It is true what you said about her but not complet. Her ideas about Palestinians and the moslems in general was so extremist that many intelectuelle cut all relations with her.

 

ارسال يک نظر

لطفاً درباره‌ی یادداشت بنویسید. برای موضوعات نامربوط (!)، از فرم تماس استفاده کنید (ابتدای ستون سمت راست وبلاگ). نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد

اشتراک در نظرات پيام [Atom]

<< صفحه اصلی




Google

Free counter and web stats

Powered by Blogger

اشتراک در
پیامها [Atom]

online