آشپزباشی


Saturday، September 16، 2006

و ديگر هيچ! (2)

اما راستش هرچه مصاحبه‌هاي ديگرش را با ولع خواندم، مصاحبه‌اش با شاه به دلم ننشست. آن فالاچی که در ذهن پرورده بودم تبديل شد به يک "ژورناليست غربی" کم و بيش مثل ديگران. البته بنده هم تاحدي نقش و اهميت و الزام بزک دوزک را در کار يک "ژورناليست" (در مقايسه با کار آکادميک) می‌فهمم اما بهرصورت فالاچی ذهنی من در مقابل فالاچی واقعي يکي دو قدمي عقب نشيني کرد! شايد هم در آن عالم نوجوانی، هضم اين جمله که "[شاه] براي خوشايند من کراوات ايتاليائي غيرقابل تحملي هم زده بود" برايم گران آمد. به خودم مي‌گفتم آخه تو از فاصله‌ي چند متري از کجا فهميدي کراواتش ايتاليائي‌ست؟ مارک پشتش را به تو نشون داد؟ و بعدش هم گيرم زده بود از کجا که براي خوش‌آيند تو بوده باشه؟! ...مي‌دونيد يه خرده ثقيل و برخورنده بود حرفش. و بعد هم همان سئوالات تکراری که هميشه مي‌خوانديم: قيمت نفت، ساواک، زندانی سياسی... فالاچی ذهنی ما چيزهاي ديگري بايد می‌پرسيد!
مصاحبه البته نکات قابل توجهي هم داشت. اظهار نظر بي‌محابا و خلاف معمول شاه در مورد زنان که "حتي بزرگترين آشپزهاي دنيا هم مرد هستند و نه زن!" و اينکه يک "شاه" چقدر تنهاست و اگر شاه نبود دلش مي‌خواست باستان‌شناس باشد و اين حرف‌ها....در انتها هم در پاسخ گلايه‌ و نيش تلويحي فالاچی درباره‌ي جمع کردن کتابهايش از ويترين کتابفروشي‌هاي تهران به هنگام سفر رئيس‌جمهور امريکا و اينکه پرسيده بود نکند من در ليست سياه پليس مخفي شما هستم؟ شاه ضمن ابراز بي‌اطلاعي پاسخ داد که حتي اگر اينطور باشد من شما را در ليست سفيد قلبم مي‌گذارم!
آخرين کتابی که من از فالاچي خواندم يک مرد بود. با ترجمه‌اي عالي که الان خاطرم نمانده ترجمه‌اش از که بود. همانطور که اميد هم در کامنت پست قبلي گفته از به ياد ماندني‌ترين کتاب‌هاي اوست و شامل روايت خاطراتي است از زندگی مشترکش با الساندرو پاناگوليس. اسم پاناگوليس را اول بار فکر کنم در مقدمه‌ي کتاب "نامه به کودکي..." ديده بودم که شعري را نقل کرده بود و پايش نوشته بود: الکساندر پاناگوليس شاعر يوناني!
با خواندن يک مرد بود که جماعت فارسی زبان با الکساندر پاناگوليس، با يونان، پاپادوپلوس، حکومت سرهنگ‌ها، اپوزيسيون، انقلاب، "زاکاراکیس" و عدسی مخصوصش بيشتر آشنا ‌شدند. و طنز تلخ منحصر بفرد فالاچي را که در کتاب‌هاي ديگرش کمتر به چشم مي‌آمد درک کردند. خيلي وارد قضيه نمي‌شوم چون اولا اين کاره نيستم و ثانيا از آخرين باری که کتاب را خواندم سالها گذشته و در دسترسم هم نيست که با تورقي اين حافظه‌ي چين و چروک خورده را تازه کنم. اما کتابي است الحق خواندني از هر جهت. يک چشم و چال باز کن درست و حسابی. اگر احيانا نخوانديد حيف است اگر دنبالش نگرديد.

بعد از انقلاب هم که معرف حضور همه هست مصاحبه‌ي مشهور آن مرحومه با "مرحوم آقاي بزرگ" و تبعاتش را. و راستش را بخواهيد فکر مي‌کنم آن مصاحبه و حواشی‌اش نقطه عطفي بود در زندگی فالاچی و شايد کم و بيش نقطه‌ي شروعي براي آن چرخش عظيم صد و هشتاد درجه که از يک زن خبرنگار آزاديخواه روشن بين چپ رو، فالاچي امروز را ساخت که بسياري از صاحب نظران "ادبيات" بکار رفته در دو کتاب آخرش را از شدت حضور نفرت نسبت به اسلام و مسلمان و مسلماني در لابلاي کلمات و جملاتش، با "ادبيات" دهه‌ي سي و چهل آلمان نازي و يهودي ستيزي آن، از هر جهت برابر مي‌دانند. از هر جهت.
پس از فاجعه‌ي 11 سپتامبر 2001 هم که يکسره از آن‌طرف بام افتاد و شايد حضورش در نيويورک به هنگام وقوع حادثه (که البته حدس و گمان بنده است) و شاهد عيني قضيه بودن، تيرخلاصي بود براي آن فالاچي که ما در نوجواني شناختيم.
من يکي دو سال پيش جائي روي نت چند برگي از کتاب مشهورش La Rage et l'orgueil (خشم و تکبر، چاپ 2002. ترجمه من اگر کارساز و گويا نيست اصلاح بفرماييد) خواندم که علي‌رغم حضور رگه‌هاي کم‌رنگی از واقع‌گرائي، ذره‌اي از آن انصاف و حق‌بيني و روشن‌نگري پيشين او را با خود ندارد و فقط نفرت است که از لابلاي جملاتش مي‌جوشد وعقايد ابراز شده‌اش در آن توفير چنداني با افکار ژان ماري لوين خودمان نمي‌کند!
حالا که البته همه را گذاشته و رفته اما مرگش تلنگري زد به خاطرات نوجواني و لذتي که از خواندن کتابهايش برده‌ام و نکته‌هائي که (انشالله) آموخته‌ام. يادش گرامي.

ضمناً اين عکس روز و هفته و ماه را هم اين بغل دريابيد! تازه از تنور درآمده. يک ساعت و نيم صرف وقت کردم تا اين را گرفتم. "تقه" هم عنايت بفرماييد ضرر ندارد

برچسبها:

----------------------------------------------------------------------

11 نظر:

در 16/9/06 00:50, Blogger Anar گفت...

عکس خیلی عالی بود. ممنون از این که تذکر دادید ببینیمش.

 
در 16/9/06 00:56, Anonymous ابوالفتحی گفت...

این خانم ایتالیایی روزگاری نماینده‌ی تام الاختیار روزنامه‌نگاری بود در ذهن من... هر چند که امروز هیچ حسی ندارم از این‌که می‌شنوم عاقبت مرد!

 
در 16/9/06 01:21, Anonymous هانا گفت...

اوا خاک به سرم!!! پس عکس "مرحوم آقاي بزرگ" توی ماه چرا دیده نمی شه؟؟؟!!!ا.

 
در 16/9/06 01:30, Anonymous Sina گفت...

‏سلام اشپز باشي‌ عزيز
‏اين کامنت رو همين الان براي خورشيد خانوم گذشتم در مورد ايراد هائي‌ که به فالاچي‌ بعد
‏از 11 سپتامبر گرفته ميشه و به دليل تنبلي‌ اينجا هم منتشرش مي‌کنم، قربان شما
********************

من قصد دفاع از هيچگونه نژاد پرستي‌ رو ندارم ولي‌ صنم هيچ وقت
‏اروپا زندگي‌ نکرده. خبر نداره خيلي‌ از مسلمونها توي اروپا واقعا نژاد پرست هستن.
‏نميدونه که اونها از هرچي‌ سفيد پوسته بدشون مياد.
‏صنم بايد اينجا بود و ميديد که خيلي‌ از مسلمونها آرزوي قانون شريعت رو در سر دارن.
‏وقتي‌ مسلمونهائي‌ که در انگليس دنيا اومدن توي همين انگليس بمب ميزارن و مردم
‏رو توي مترو ميکشن از يک اروپائي‌ چه توقع اي داريد ؟
‏پاپ اگر چند روز پيش نقل قول کرد که اسلام جز خشونت چيزي نداره نبايد هيچ ايرادي
‏بهش گرفت. اگر مسيحيت 10 قرن پيش خشن بود اسلام هنوز هم توي قرن 21
‏خشونت صادر ميکنه. حالا اين خشونت سنگسار زن ايراني‌ باشه يا صدور تروريست القائده.
‏به امثال فالاچي‌ ها نبايد ايراد گرفت. آزادي بيان رو فراموش نکنيم.

 
در 16/9/06 01:31, Anonymous Sina گفت...

dar zemn in aks mah aali bood.

 
در 16/9/06 04:01, Anonymous elnaz گفت...

http://yaghma-golrouee.com/
salam to in site dar ghesmate asar mitoni ketab "yek mard"va "name be kodaki..."ro peida konid ke tarjome yaghma hastesh.va khob mosalaman bazi jahash sansore vali khob behtar az hichie.

 
در 16/9/06 05:52, Anonymous khiyal گفت...

akse kheili mah bid.

 
در 16/9/06 09:52, Blogger کامران گفت...

رسیدن به خیر استاد.
می گویم خدا هر چه از روده ی مادی می کاهد، به روده ی معنوی می افزاید. ما که مستفیض می شویم.
با آرزوی سلامت کامل و عاجل

 
در 16/9/06 10:42, Anonymous Saayeh گفت...

بعد از غيبت طولاني‌تون نوشته‌‌هاتون در مورد فالاچي بسيار جالب بود...

 
در 16/9/06 14:33, Blogger rubarzan گفت...

sorry, it is complet and fair now.

 
در 16/9/06 17:03, Anonymous شادی گفت...

من عاشق «به کودکی که هرگز زاده نشد» ش هستم. اما در کتاب خشم و غرور ـ ترجمه اسم کتاب از صدرالدین الهی که زمانی داشته کتاب راترجمه‌ می‌کرده- همان اوریانا فالاچی را نیافتم.من کتابش را به فرانسه خواندم. تا توانسته به اسلام دروغ نسبت داده. همانطور که گفتی در سراسر کتاب چیزی جز نفرت از اسلام و مسلمانان پیدا نمی‌کنی. چه فروشی هم کرد این کتاب!
خیلی بد است که بمیری در حالیکه بذر نفرت را بین مردم پاشیده باشی.

 

ارسال يک نظر

لطفاً درباره‌ی یادداشت بنویسید. برای موضوعات نامربوط (!)، از فرم تماس استفاده کنید (ابتدای ستون سمت راست وبلاگ). نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد

اشتراک در نظرات پيام [Atom]

<< صفحه اصلی




Google

Free counter and web stats

Powered by Blogger

اشتراک در
پیامها [Atom]

online