آشپزباشی



Saturday، April 30، 2005

اون رفيق ما باز هم ديشب بُرد. چون مي‌دونم خوشتون نمياد اسمشو ديگه نميارم. فقط گفتم که بدونين! اين دفعه هم بيش از هميشه در اخبار و رسانه‌هاي اينجا مطرح شد. راستش من تا حال فيلمش رو نديده بودم. ديشب تو اخبار ديدم. عجب قدرتي داره، ژاپنيه رو آش و لاش کرد. به معناي واقعي.
اگرچه آدم مهربونيه اما اين حرکات رو اسمشو ورزش نميشه گذاشت بنظرم. يا اينکه من نازکدل شدم. يا اينکه خيلي وقت بود بوکس نديده بودم.

----------------------------------------------------------------------

Friday، April 29، 2005

Le Figaro ليونل ژوسپن
ديشب ليونل ژوسپن، نخست وزير سابق هم بعد از سه سال دوري از صحنه سياست، براي دفاع از قانون اساسي اروپا به صحنه آمد و در يک برنامه تلويزيوني شرکت کرد. همانطور که مي‌دانيد ايشان پس از شکست در انتخابات رياست جمهوري سه سال پيش، بکل سياست رو بوسيد و گذاشت کنار و به عقيده‌ي من با مردم قهر کرد! چون نه در سن و سال بازنشستگي بود و نه اتفاق خارق‌العاده‌اي افتاده بود و از قدرت حزب چيزي کم شده بود که چنين کناره‌گيري را توجيه کند. يک سياستمدار بالفطره امکان نداشت کار را رها کند، شکست در انتخابات جزئي از زندگي سياسي آدم است. حتي بعضي‌ها اين کناره گيري از سياست را که به فوريت و در همان لحظه مشخص شدن نتايج اعلام شد، يکي از دلايل شکست چپ فرانسه در انتخابات پارلماني چند هفته بعد مي‌دانند. اما ژوسپن بهرحال نشان داد که از قضاوت ملت رنجيده، بعد از پنج سال کار مداوم و کارنامه‌اي کم و بيش قابل قبول در مقام نخست وزير، اينکه فرانسويان نه او بلکه ژان ماري لوپن راسيست و سفسطه‌گر و عوامفريب را به همراه شيراک راهي دور دوم کردند آنقدر برايش تلخ بود که به حرف مشاوران و سردمداران و کله گنده‌هاي چپ گوش نکند و خودش را چنان کنار بکشد که سه سال تمام تقريباً نه در مقابل دوربيني ظاهر شد و نه به سئوال و مصاحبه‌اي پاسخ داد. تا ديشب که بالاخره آمد تا اردوي "آري" را تقويت بکند. بويژه نزد سوسياليست‌ها که در اين مورد دچار تفرقه شديدي هستند و با اينکه اکثريتشان به رهبري فرانسوا هولاند دبير کل و جک لانگ موافق تصويب آن هستند اما اقليت قابل توجهي هم در اطراف لوران فابيوس و امانوئلي جمع شده‌اند که پرچم "نه" را در دست دارند. رفراندوم، 29 ماه مه (درست يک ماه ديگر) برگزار خواهد شد و براساس نظرسنجي‌ها، هنوز "نه" پيش است. از من بپرسيد مي‌گويم اين فرانسوي‌ها اصلاً اين قانون را نخوانده‌اند و "نه" گفتنشان بيشتر ناشي از ترس از مجهولات است!
راستي پيشنهادي از دوستي بدستم رسيد که اگر درست فهميده باشم منظورش اين بود که وبلاگ نويس‌هاي علاقه‌مند که در کشورهاي مختلف اروپا اقامت دارند و سرشان هم درد مي‌کند! در مورد قانون اساسي اروپا و نظر افکار عمومي و نيروهاي سياسي کشور محل اقامت شان بنويسند و اطلاعات بدهند و اينها در يک جا حمع بشود، مثلاً در يک وبلاگ. البته خودش بنده خدا ظاهراً اين روزها سخت درگير درس و مشق است اما پيشنهادش قابل تامل است. از خوانندگان اروپا نشين کسي داوطلب مي‌شود يکي دو پست وبلاگش را در اين باب بنويسد؟! مثلاً از آلمان؟
www.gladstone.uoregon.edu
امروز در اينجا شصتمين سالروز اعطاي حق راي به زنان هم هست: 1945 ، انتخابات شهرداري‌ها. فرانسه ظاهراً آخرين کشور غربي بود که در آن، به طايفه نسوان حق انتخاب کردن و انتخاب شدن داده شد. در نيوزيلند (همانجا که کاکتوس تيلا ماه عسل رفته بود!) اين حق از 1893 براي زنان وجود داشته. در استراليا از 1903 و در فنلاند از 1906 به گمانم. خودشان (فرانسويون) که مي‌گويند: هه... 1945 ! بيشتر اسباب شرمندگي‌ست تا افتخار!
جالب است که فرانسه آخرين کشور اروپائي هم بود که مجازات اعدام را لغو کرد. در 1981 اگر اشتباه نکنم. بهرحال از اولين کارهائي بود که ميتران وقتي رئيس حمهور شد انجام داد. جالب‌تر آنکه در همان موقع اکثر فرانسوي‌ها با تصميم دولت در لغو اين مجازات مخالف بودند و ميتران اين کار را علي‌رغم نظر اکثريت انجام داد. جالب‌تر‌تر هم دارد! بگويم؟...طبق آمار اگر امروز از صد فرانسوي بپرسي به ياد ماندني‌ترين و مهمترين کاري که ميتران انجام داد چه بود، هشتاد نفرشان جواب مي‌دهند: لغو مجازات اعدام!

چقدر "انجام داد"!!

----------------------------------------------------------------------

Thursday، April 28، 2005

ادريس يحيي خوش ذوقي کرده و در ميان اين همه خبر و سوژه و دغدغه و دلتنگي، به موذن زاده اردبيلي اشاره کرده. پيرمرد نحيفي که ظاهراً اين روزها در تهيه و تدارک سفر نهائي‌ست. مثل هزاران هزار پيرمرد ديگر که نمي شناسيم‌شان.
من چيز زيادي از او نمي‌دانم. اما صدايش برايم يادآور خاطرات مه‌آلود، مبهم، خوش‌آيند، دور، و حالا، کمي اسرارآميز کودکي‌ست. بويژه بوها و رايحه‌ها. بوي چادر نماز مادربزرگم، بوي نمناک خاک آبپاشي شده عصر هاي تابستون، بوي ياس گلدون بزرگه که در چشم بچگي‌هاي ما عظمتي داشت و احترامي، مادرم هرروز يک نعلبکي پر ياس سر سفره صبحانه مي‌گذاشت که مخصوص پدر بود. بوي تنهائي، بوي دلتنگي. بوي کيهان، بوي اطلاعات که روزنامه‌فروش موتوري عصرها از لاي در حياط مي‌انداخت تو. بوي بلال بوداده، بوي نون پنير هندونه، بوي سريش، بوي کاغذ کرافت مخصوص بادبادک، بوي شور اشک...
و رنگ‌ها، رنگ ديوارهاي آجر بهمني توي آفتاب کمرنگ غروب پاييز، رنگ شفق، رنگ خاک پشت بوم، رنگ سياه شورلت آقاي شيباني که مي‌گفتن راننده‌ي نخست وزيره! و خونه‌ش وسطاي کوچه بود. رنگ سرخ موهاي دختر کک مکي آقاي شيباني که لااقل هفت هشت سالي از من بزرگتر بود و من بيشتر شب‌ها تا قبل از اينکه خوابم ببره يه چند دقيقه‌اي چنان عاشقش مي‌شدم که براي دفاع ازش لااقل دو دفعه سر ممد، پسر پرروي آقا نظري معمار رو با شمشير از تنش جدا مي‌کردم! رنگ آلاسکا، رنگ فرفره، رنگ کانادا فراست...
هيچوقت با اذان موذن زاده نماز نخواندم اما...چه فرق مي‌کند! کسي جائي روي نت سراغ ندارد برويم گوش کنيم به ياد آن زمان‌ها؟ انگار يک قرن پيش بود...

پي‌نوشت: کاش چيز ديگري درخواست کرده بودم! هنوز مطلب درست و حسابي پابليش نشده بود که آفلاين رسيد و اين نواي به گوش من خوش‌آهنگ رو با خودش آورد. ممنون

گفتگو با رحيم موذن‌زاده اردبيلي
اذان با صداي او

آخه ما رو که در عمرمون دو رکعت نماز سرجمع نخوانديم چکار به نقل خاطرات! ظاهراً بنده اشتباه کردم و اين اذان بالائي با صداي سليم موذن زاده اردبيلي است. صداي خود پيرمرد اينجاست. ممنون از داريوش محمدپور که در اين باب در وبلاگش نوشت و تشکر از راوي که خبرش را به ما رساند. انصافاً که چه حنجره‌اي!

----------------------------------------------------------------------

Wednesday، April 27، 2005

خوب شکر خدا بالاخره بعد از دو سه بار پرو و تنگ و گشاد کردن، بنده هم رخت عافيت پوشيدم و بقول معروف از بستر بيماري برخاستم، آن هم چه برخاستني!
راستش هفته گذشته بعد از کلي غرغر عيال در مورد خرابي شير آب ظرفشوئي، سرانجام دست لوله‌کش از آستين همت ما بيرون آمد و هر طوري بود خودمان را داخل کابينت زير سينک مربوطه جا کرديم و با بستن لوله‌ها و نيم ساعتي کلنجار رفتن، شير را که در "شرزه‌گي" گوي سبقت از همگان ربوده بود روي دست بلند کرده بر زمين کوبيده پشتش را بخاک رسانديم. بعد هم دل و روده‌اش را ريختيم بيرون ببينيم قضيه چيست. آخه از اين اهرمي‌ها بود که نمي‌داني کجايش را بايد باز کرد و خلاصه دردسرتان ندهم، يک شبانه‌روز حرام شد تا اين شير دوباره شير بشود و سرجايش بنشيند. حالا شبانه‌روزهاي حلال ما هم البته آش دهان‌سوزي نيست.
اما از شما چه پنهان ظاهراً اين شير از آن‌هاش نبود که ما تصور کرده بوديم! چرا که دو روز بعد موعد پرداخت تاوان آن مچاله شدن و کله معلق زدن و شعبده بازي در آن کابينت 120 سانتي فرارسيد و کمر درد چنان پشت ما را به خاک رساند که از آن "خاک‌تر" در عمرمان تجربه نکرده بوديم. دور از جان شما تقريباً 4 روز کامل چنان به زمين ميخکوب بودم که مسلمان نشنود کافر نبيند. نه خواب داشتم نه خوراک تا نهايتاً يک روز که از چهار صبح کارم از ناله زيرجُلي داشت به فرياد مي‌کشيد و با کوچکترين حرکت درد وحشتناکي تمام ناحيه پشت را مي‌گرفت و نفسم را مي‌بريد، رضايت دادم به آمدن حکيم و دوا درمان جدي و خلاصه امروز اولين روز است که مي‌توانم بنشيم و مثل بچه آدم وبلاگ بنويسم.
در اين فاصله البته از کار خير غافل نبودم. عيال گهگداري که از انجام خرده فرمايشات بنده فارغ مي‌شد گشتي در وبلاگستان مي‌زد و اهم اخبار را رله مي‌کرد. از همين طريق بود که از مختصر اختلافي که بين نسل اول انقلاب و نسل سوم آن بروز کرده بود باخبر شده و علي‌رغم حال نزار، به سرانگشت تدبير فيصله داديم رفت پي کارش! در مورد اکبر گنجي هم که اخيراً مطلع شديم که اهالي همتي کرده‌اند خواستيم قدمي برداريم اما نمي‌دانم اشکال از سرانگشت ما بود يا کار از جاي ديگري! گره خورده بود که بهرحال به نتيجه نرسيد. اما به هر صورت ما هم یار قافله شده اسم ايشان را بر سر در مطبخ مي‌نويسيم به احترام همه کساني که در مملکت ما به ناحق دربندند و ساعات و ماه‌ها و سال‌هاي عمرشان (که گرانبهاترين است) به اراده و تصميم قدرتمداران و نه قانون، در چارديواري زندان مي‌گذرد. با اينکه از "هفته"ي اعلام شده براي اين يادبود و گراميداشت چيز زيادي نمانده اما براي بنده که در تمام عمر از انواع و اقسام قوافل! عقب مانده‌ام، اين تاخير موجه خيلي چيز جديدي نيست!
بگذاريم و بگذريم که بعد از سه چهار روز بيعاري و بيکاري حسابي سرم شلوغه. امروز که از صبح وقتم به "پَردادن" ايرباس 380 گذشت که من نمي‌دانم با هيکل به اين گندگي چطور تا حال پرواز يادش نداده بودند!
تا يادم نرفته از اظهار محبت دوستان در کامنت مطلب پيشين هم که بي پاسخ ماند تشکر کنم و پوزش بخواهم بابت ايميل‌هائي که هنوز نخوانده‌ام و اگر فرصتي شد چرخي بزنم در وبلاگستان و معجون افلاطون را همي بزنم که اين مدت گرد و خاک رويش را پوشانده.

----------------------------------------------------------------------

Tuesday، April 19، 2005

BBC.persian
خوب به قول اين‌ها، خداوند چوپان ديگري به ما عطا فرمود! پاپ بُنوآ شانزدهم.
البته من که مال اين گله نيستم. از بد روزگار گذارم به چراگاه اين‌ها افتاده و با اين‌ها چرا مي‌رم. راستش ممکن است علفش چندان با علف چراگاه ما تفاوت نداشته باشد اما لااقل تکليف آدم روشن است هي به آدم سيخونک نمي‌زنند که اين علف را بخور آن را نخور. بع‌بع بکن بع‌بع نکن. اين گرگ خودي‌ست آن يکي ناخودي. بابت بع‌بع بيش از کوپن هم آدم را تو آغل حبس نمي‌کنند. اگر هم پشم آدم را مي‌چينند (که از اين يکي انگار گريزي نيست) حداقل پوست‌مان را زخم و زيلي نمي‌کنند که بعد به امان خدا رها کنند و دو قورت و نيم هم طلبکار باشند.....بگذريم.
محض مزيد استحضار چند خطي مي‌نويسم منباب اطلاعات عمومي براي داخله که معمولاً اين قبيل اخبار را فيلتر شده دريافت مي‌کنند يا اصلاً نمي‌کنند. راستش خودم اگر ايران بودم بدم نمي‌آمد در مورد پاپ جديد تو وبلاگ بنده خدائي چند خطي بخوانم بنابراين درواقع براي خودم مي‌نويسم:
کاردينال ژوزف راتزينگر متولد استان باوارياي آلمان است و زماني اسقف اعظم شهر مونيخ بوده. اگر اشتباه نکنم آلمان‌ها عموماً پروتستان هستند اما تصور مي‌کنم در جنوب (مثل همسايه‌شان اتريش) اکثريت با کاتوليک‌ها باشد. مي‌گويند ايشان سردسته‌ي محافظه‌کاران سرسخت کليساي کاتوليک است و در مقامش به عنوان کاردينال محافظ دکترين کليسا، نه تنها بر ممنوعيت‌هاي سنتي کليسا پاي مي‌فشرد بلکه خود نيز بر ممنوعيت‌هاي آن افزوده است. منهيات و منکراتي از قبيل هموسکسواليته، ازدواج کشيشان، و غيره و غيره. (من نمي‌دانم اين‌ها که ازدواج را از ارکان اساسي جامعه مي‌دانند چرا خودشان اين نسخه را براي خودشان تجويز نمي‌کنند؟ بايد کاسه‌اي زير نيم‌کاسه باشد!) امشب در اخبار تلويزيون، کارشناسي او را بيشتر وفادار به لغات و جملات "واتيکان 2" مي‌دانست تا روح آن. از رقباي او که در اين مسابقه (نيل به مقام رياست کليساي کاتوليک) شکست خوردند من جمله از اسقف اعظم ميلان نام مي‌برند که ظاهراً طرفدار کليسائي با درهاي باز و منطبق‌تر با شرايط روز بوده و از "اصلاحات"! طرفداري مي‌کرده. خود حضرت پاپ جديد را هم مي‌گويند قديم‌ها آدم نرم و ملايم و ليبرالي بوده طرفدار گفتمان و تسامح و تساهل تا حدي و خلاصه مي‌گفته دعوا چرا؟ من ماست خودم را مي‌خورم شما هم ماست خودتان را، قال هم نمي‌کنيم اما حسب روايت بعد از شلوغي و بهم ريختگي‌هاي اجتماعي سال 1968 در اروپا کم‌کم چشم حقيقت بينش باز شده که نخير، گله را نمي‌شود اينجوري اداره کرد، جو پاک کرده و تميز که بخورند هار مي‌شوند، لذا به محافظه کاران پيوسته و ظاهراً بر اثر استعداد ذاتي تا مقام سرکردگي آنان ترقي کرده و از اين قبيل مطالب...
بعضي خوشبينان هم با توجه به سن وسالش (هفتاد و هشت ساله) از همين الان او را پاپ دوران گذار مي‌خوانند و براي شکسته شدن سنتهاي هزارساله و تحول در کليسا، به پاپ بعدي چشم دوخته‌اند. خوب اين از شنيده‌هاي ما. کم و کسري‌اش را اگر در جريانيد در نظرخواهي بنويسيد تا تصحيح شود. پايان خبر.

----------------------------------------------------------------------

Monday، April 18، 2005

اتفاقي که براي فراز افتاده حسابي هم حال من رو گرفته هم حال عيال رو. بهرحال مي‌گذره و خاطره مي‌شه، گيرم ناخوشايند اما واقعاً تا کسي پدر نشه و مادر نشه فکر نکنم بتونه حال فعلي مامان نيلو و بابائي رو درک کنه. دنيا همينجوري‌ست ديگه نگراني‌ها و دغدغه‌هاي آدم واسه کسي که از گوشت و خون آدمه و مهمتر از همه، مسئوليت زندگي و خوب و بدي که براش پيش مياد روي دوش آدمه، تا پايان عمر باقيه. باري که تمام بيست و چهار ساعت روي شونه‌هات حس مي‌کني عملاً. خصوصاً براي ما که با يه فرهنگ ديگه‌اي بزرگ شديم، حالا درست يا غلط .
اميدوارم مشکلات ظرف دو سه روز کاهش پيدا کنه. دو سه روز فرصت خوبيه که پدر و مادر هم از شوک حاصله بيرون بيان و بتونن کمک موثرتري باشن براي بچه که اين دوره رو بگذرونه. خوشبختانه بچه‌ها به سرعت خودشون رو تطبيق مي‌دن و زخم‌هاشون سريع‌تر بهبود پيدا مي‌کنه.
نمي‌خواستم چيزي بنويسم مخصوصاً که مامان نيلو گفته در شرايط روحي ارتباط و ايميل و اين حرف ها نيست (که حق هم داره). نوشتن من هم اينجا دردي از هيچ کس دوا نمي‌کنه اما طاقت نياوردم. براي خودم نوشتم. مدام همان دلهره و نگراني دو سال پيش جلوي نظرم زنده مي‌شه. اونموقع با نوشتن تو وبلاگ کلي آروم شدم و تسکين پيدا کردم. و چقدر خوب کرد که نوشت مامان نيلو

----------------------------------------------------------------------

Sunday، April 17، 2005

BBC persian
ناآرامي در خوزستان علي‌رغم فروکش کردن اخبار مربوط به آن، از مهمترين خبرهاي دو سه روز گذشته است و به نظرمن نبايد آن را سرسري گرفت. ديشب داشتم مطلب شبح را در اين مورد مي‌خواندم و بسيار متعجب شدم. براي بنده که نه سر پيازم و نه ته پياز اما عمري را بهرحال با جمهوري اسلامي و در جمهوري اسلامي گذرانده‌ام از ابتداي انتشار ان نامه کذائي در اينترنت کاملاً روشن بود که مفاد آن نمي‌تواند حقيقت داشته باشد. نه تنها به اين دليل که جمهوري اسلامي در وضعيتي نيست که درباره‌ي استاني چون خوزستان چنين نقشه‌ها در مخيله بپروراند (آن هم در حالي که يک گله گرگ در دوقدمي آن طرف مرز در کمين دريدن بره هستند) بل بيشتر از اين باب که براي کساني که مختصر آشنائي با دستگاه ديواني فعلي مملکت دارند روشن است که سطح اتخاذ چنين تصميماتي در اين حد از اهميت کجاست! به اين نکته خود ابطحي هم در پست روز 22 فروردين (سه چهار روز پيش از ناآرامي‌ها و انتشار گزارش ان) اشاره کرده اگرچه مسئله آنقدر بديهي‌ست که براي قضاوت کردن در مورد صحت و سقم نامه نياز به تکذيبيه ابطحي هم نبود با اين حال تامل برانگيز است که اين تکذيب از چشم شبح گرامي دورمانده! از آن تعجب برانگيزتر اينکه متن نامه‌‌اي را که جعليت و هدف‌دار بودن آن اظهر من‌الشمس است در ابتداي مطلب دوباره عيناً منتشر شده!
و ديگر آن که بهيچ وجه من‌الوجوه باور ندارم که ناآرامي صرفاً بر اثر انتشار آن نامه آن هم در سطح اينترنت بوجود آمده باشد. اين نامه مي‌تواند جزئي از طرح باشد وگرنه کساني که با خوزستان و بافت و فرهنگ و ساختار قومي قبيله‌اي آن سرو کار دارند مي‌دانند که جز با استفاده از يک شبکه محلي انتشار شايعات و تحريکات و دامن زدن به آن و داشتن يک هدف مشخص(!) نمي‌توان "خلق عرب" را از جا تکان داد. سياست‌هاي غلط دولت اعليحضرت همايوني و همچنين جمهوري اسلامي و محروميتي که مردم عرب زبان خوزستان تحمل کرده‌اند و مي‌کنند نياز به يادآوري ندارد. انشالله تحت لواي يک دولت کريمه آگاه و منصف و متکي به راي آزاد مردم که هدفش مثل هر دولت درست و درمون ديگري ارتقاء سطح زندگي و سطح آگاهي و دانش و فرهنگ ملت باشد، عرب‌هاي خوزستان هم به حقوقشان برسند اما تا آن موقع نبايد اسير خيالات و روياها شد. با در نظر گرفتن وضعيت فعلي عرب زبان‌هاي خوزستان و با توجه به اهميت غير قابل چشم‌پوشي استان خوزستان در ميان ديگر استان‌هاي ايران، اين بازي‌ها به هيچ وجه شوخي‌بردار نيست و نمي‌بايست دفاع از حقوق مشروع و مغفول مانده‌ي بخشي از جمعيت را با تحريکات کاملاً مشکوکي که مي‌تواند بهاي بسيار سنگيني براي کشور و مردم آن داشته باشد درهم آميخت.
آن‌هائي که بنده را تا حدودي از نوشته‌هاي همين وبلاگ مي‌شناسند که احتمالاً مي‌دانند که من ضد عرب نيستم و هيچ اوهامي در باب "بهشت ساساني" که با حمله‌ي "سوسمارخواران" ويران شد در سر ندارم. آن‌ها هم که نمي‌شناسند اين نظرخواهي باز است و شوينيست و هرلقب ديگري که به عقل‌شان مي‌رسد مي‌توانند نثار کنند. عرب‌هاي خوزستان هم مثل هر قوم و قبيله‌ي ديگري که در چارچوب مملکتي به نام ايران زندگي مي‌کنند محترم و تاج سر بنده. اما ببخشيد اگر خوزستان اسير ناآرامي شود آن هم در شرايط فعلي (عراق ، بوش و اعوان و انصار، اسرائيل و...) اگر خود "حضرت خان" هم بعد از صد سال از گور برخيزد در جمع و جور کردن آنچه که از ايران بجا مي‌ماند درخواهد ماند!

----------------------------------------------------------------------

Friday، April 15، 2005


اينطور که از مطالب راديوها و مطبوعات امروز برمي‌آيد ظاهراً پاسخ‌هاي ديشب رئيس جمهوري به سئوالات و نگراني‌هاي جوانان چندان قانع کننده نبوده است و (لااقل تا حال) نتوانسته بر افکار عمومي فرانسه در ارتباط با رفراندوم تصويب قانون اساسي اروپا تاثير مثبت بگذارد. شرح مختصري در مورد برنامه تلويزيوني ديشب را در بي‌بي‌سي بخوانيد، چند نکته‌اي را هم به عنوان "حواشي" بنده سرقلم مي‌روم:
حرف زدن شيراک اصولاً کمي آخوندمآبانه است‌. کلمات را تک‌تک و بطور کامل تلفظ مي‌کند، وزن معنائي از کلمه را که مرادش است با تلفظ ويژه پررنگ مي‌کند (که بنده مي پسندم البته!)، در گفتگو و آنجا که بحث به استدلال مي‌کشد غالباً به "رنگ کردن" طرف بيشتر علاقه نشان مي‌دهد تا نفس استدلال (که اين البته صفت مشترک بيشتر سياست‌کاران است) و متاسفانه هرچه پيرتر مي‌شود توانائي‌اش در پنهان کردن اين "نقاشي" در لابلاي دليل و برهان، کاهش پيدا مي‌کند. با اين‌ همه ديشب با اينکه نتوانست بحث را به صورت مناسبي هدايت کند اما به چند نکته اشاره کرد که در آن محق بود. يکي اينکه فرانسوي‌ها بدون دليل بسياري از مشکلات داخلي‌شان را با تصويب يا رد قانون اساسي اروپا مخلوط مي‌کنند و بر همين اساس نتايج غلط مي‌گيرند. (يکي پرسيد آيا با تصويب اين قانون در اشل حقوقي نيروي پليس تغييري حاصل خواهد شد!) ديگر اينکه مي‌ترسند و حاضر نيستند بهائي براي اتحاد اروپا بپردازند. سوم مسئله ترکيه است که تحت تبليغات راست افراطي بيشترشان به غلط گمان مي‌کنند با تصويب اين قانون ترکيه وارد اتحاد اروپا مي‌شود! و نيروي کار آن بازار اروپا را اشباع خواهد کرد. (شيراک طرفدار حضور ترکيه در اروپاست اما نه در آينده‌ي نزديک)
اين درست است که اتحاد اروپا با حضور کشورهاي شرق آن با درآمد سرانه پايين و سطح زندگي نازل به نسبت غرب و مشکلات عديده‌‌ي اقتصادي که دارند، تا بخواهد به حالت تعادل برسد مقداري از وزن اين کفه را بايد به کفه‌ي ديگر منتقل کند اما در نهايت مي‌توان اميدوار بود که پس از چند سال عملاً هم در عرصه سياست و افتصاد جهاني نقش درخور قدرت خود را بازي کند. شيراک مخصوصاً به اين نکته اشاره کرد که در مقابل موندياليزاسيون که از آن به عنوان يک جريان "اولترا ليبرال" نام برد، قانون اساسي پيشنهادي، اروپائي "سوسيال"تر را وعده مي‌دهد.
دو سه تا از گزارشگران و برنامه گردانان معروف تلويزيون هم در اين برنامه حضور داشتد که سئوالات جوانان را هماهنگ مي‌کردند. در پاسخ به سئوال يکي از همين‌ها رئيس جمهور فرانسه اظهار داشت که بهيچ‌وجه از اينکه موضوع را برخلاف آلمان و ايتاليا با تصويب پارلمان جمع و جور نکرده و به رفراندوم عمومي گذاشته تاسفي ندارد و در عين حال پذيرفت که در اردوي موافقان تلاش کافي بعمل نيامده تا مردم شناختي نسبت به آنچه بايد در 29 ماه مه به آن راي دهند پيدا کنند.
او همچنين به صراحت گفت که چنانچه اين قانون توسط فرانسه تصويب نشود آن چنان از نفوذ و قدرت فعلي آن در اتحاديه کاسته خواهد شد که اثرات منفي آن کاملاً در زندگي و کار و شغل هر فرانسوي ملموس خواهد بود. (استفاده از تاکتيک مخالفان! در کُشتي به آن چه مي‌گويند؟ فن بدل؟ بدل زدن؟!) و در همين رابطه هم تصريح کرد که اگر رفراندوم به نتيجه مورد نظر او نرسد استعفا نخواهد داد و تلويحاً اين قبيل پيش‌بيني‌ها را بي‌پايه توصيف کرد.
شيراک اضافه نمود که براي اروپا هيچ چاره‌اي جز اتحاد وجود ندارد که بايد با گسترش معقول مرزهاي آن همراه باشد تا بتواند در دهه‌هاي آينده در مقابل رقبائي مثل ايالات متحده، چين، و تا حدي هند عرض اندام کند و براي سازمان دادن هرچه بيشتر و بهتر اين اتحاد نياز به قانون و کادر و چهارچوب وجود دارد. او قانون اساسي اروپا را با توجه به سنت و تاريخ فرانسه و همچنين نقشي که فرانسوي‌ها در تهيه آن داشته‌اند، دختر فرانسه خواند.
جوانان حاضر به گفته‌ي مجري برنامه طيف گسترده‌اي از نظر عقايد سياسي، تحصيلات، و طبقه اجتماعي را تشکيل مي‌دادند و روي هم رفته مودب و متين نظراتشان را مطرح کردند و بعضي جاها که شيراک به صحراي کربلا گريز مي‌زد و "قلمو"يش را در مي‌آورد! بدون واهمه و خجالتي کلام حضرت رئيس را هم قطع مي‌کردند و نمي‌گذاشتند به رنگ کردنش ادامه دهد و سعي مي‌کردند جهت و جريان پاسخ را به مجراي اصلي برگردانند.

چند نکته ديگر هم مي‌خواستم بنويسم اما حساب صبر و حوصله شما را کردم. هرچه باشد من هم "حجب و حياي" خودم را دارم که البته اميدوارم منجر به قتل و جراحت کسي نشود!

----------------------------------------------------------------------

Wednesday، April 13، 2005

يک ـ ژاک شيراک هر چقدر هم پدرسوخته باشد حقش نيست اين همه مدت خم شده در حال دستبوسي بماند آن هم در سن هفتادو چند سالگي! بويژه که فردا در کانال يک بايد بنشيند و با جوانان سرزمين گل در مورد قانون اساسي اروپا بحث کند. راستش تصويب اين قانون در فرانسه بنا به تصميم چند ماه پيش خود حضرت پرزيدنت منوط شد به برگزاري رفراندوم (در حالي که قانوناً مي توانست با تصويب پارلمان که در دست حزب رئيس جمهوري است هم کار را بگذراند) اما حال که يک ماه و خرده‌اي به تاريخ پيش بيني شده براي برگزاري رفراندم مانده، تمام نظرسنجي‌ها حکايت از پيش بودن مخالفان مي‌کند. ناگفته نماند که بر سر تصويب اين قانون در بين راست‌ها و بخصوص در ميان بزرگترين حزب چپ (سوسياليست‌ها) انشقاق و چند دستگي وجود دارد. راست افراطي و چپ افراطي هم که به کل مخالفند. خلاصه اگر اهلش هستيد و امکانش را داريد فرداشب در tf1 پيگير قضيه باشيد. يک پارادوکس جالب هم اين وسط به نقل از راديو فرانسه بگويم و آن اينکه بر اساس نظرسنجي ها اکثريت فرانسوي‌ها مخالف تصويب اين قانون هستند اما در عين حال اکثريت‌شان در ته دلشان دوست دارند اين قانون تصويب شود! مي‌فرماييد چگونه چنين چيزي ممکن است؟ bonne question! ....يادش بخير مرتضي احمدي که در جلسه هيئت وزراي شاه شهيد مي‌گفت: ملتي نيست اندر جهان، به رقت قلب فرانسويان!

دو ـ اين چند روزه گرفتاري‌ها مجال نداد وگرنه مي‌خواستم در دو مورد مستفيض‌تان کنم! يکي سر قضيه مطلب خورشيد خانم در باب انتخابات و تبعاتش و ديگري در مورد ده بحران مورد اشاره ناصر خالديان که شانس يارتان بود و در هر دو مورد دو سه پاراگراف نوشته و ننوشته پشيمان شدم! يعني واقعيتش در مورد اولي طاقت فحش خوردنش را نداشتم (اما خودمانيم دقت کرديد که در يکصد و سي چهل تا کامنت پاي مطلب خورشيد خانم، درصد فحاشان چقدر کم بود؟ با توجه به آنچه من در اين سه چهارساله در وبلاگستان ديده‌ام اسباب اميدواري‌ست البته. همانطور که عبدالقادر بلوچ هم در سر فصل برنامه هفتم راديويي خودش مطرح کرده، انگار حال و هواي وبلاگشهر آرام آرام و بتدريج به سوئي ديگر مي‌رود گوش شيطان کر!). در مورد دومي هم آن ده بحران را خيلي ساده با ده فرمان مي‌توان حل کرد! دو سه فرمانش را نوشتم اما ديدم بهتر است فرمايش چند وقت پيش ناصر را آويزه گوش کرده و تلاشم را بيشتر صرف حل مشکلات حوزه‌ي محل ماموريت! کنم و به همان شيوه، در مورد ده بحراني را که فرانسه را خواهد لرزاند! بنويسم. که باز هم نکردم چون خبر بهجت اثر تشريف فرمائي ميرزا حسين خان انورالبلاگ به بلاد اروپ گوي سبقت از موضوعات مطروحه ربود و حواسمان رفت به تشکيل کميته استقبال در پاريس و رزرو اتاق در هتل ژرژ پنجم و برنامه ديدارهاي وبلاگي و باقي قضايا.

سه ـ از شوخي گذشته اگر در پاريس بودم بدم نمي‌آمد ما چند نفر وبلاگنويس اين ولايت لااقل به اين بهانه هم که شده براي يک بار در تاريخ! دور هم جمع شويم و از حال هم با خبر. به عنوان بهانه‌ي جمع شدن خودمان که مي‌توانيم ازش استفاده کنيم؟!
حالا که صحبتش شد بگذاريد نظرم را هم بگويم که حسين درخشان هر که هست نقاط ضعفش اگر نگويم کمتر از بنده، کم و بيش مثل من و شماست. مثل من گه‌گداري مزخرف هم مي‌نويسد، سوتي هم مي‌دهد، بي ملاحظه‌گي هم مي‌کند، منتهي دم چک است و در ويترين! کافي‌ست در مورد افتادن برگ درختان در پاييز بنويسد تا بهش بگويند آقا راجع به چيزهائي که ازش سر در نمياري حرف نزن! اما خود بنده از طرز تهيه‌ي سير ترشي گرفته تا اهميت سرمايه‌گذاري آلمان در صنايع نفت و گاز روسيه در وبلاگم داد سخن مي‌دهم و آب از آب تکان نمي‌خورد که علي‌الاصول نبايد هم بخورد. وبلاگم است، نظرم را مي‌نويسم. شايد بگوييد فرم نوشتنش تحريک‌آميز است و خودبزرگ‌بين است و هي رهنمود صادر مي‌کند و غيره. تا حدودي حق با شماست اما بهرصورت فکر مي‌کنم وبلاگ و وبلاگنويسي براي او هم تجاربي داشته که مي‌تواند در اصلاح چنين ايراداتي موثر باشد. داشتن منتقد (فحاش و مزخرف ‌گو را عرض نمي‌کنم) و مورد انتقاد قرارگرفتن نوعي نعمت است که هرکه از آن محروم است مثل بنده کلاهش پس معرکه است. و خوش بحالش که منتقد کم ندارد حال چقدر از اين امتيازي که دارد بهره‌برداري کند، بستگي دارد به هوش و استعداد و انصاف و... هزار عامل ديگر. بگذريم.
خوب ديگه يواش يواش بهتر است مقدمه را تمام کنم و بتدريج وارد اصل مطلب بشم !...سکته نکنين تو رو خدا! شوخي کردم ...مي‌دونم باورکردنش سخته، اما به پايان آمد اين مطلب به والله! :)

----------------------------------------------------------------------

Saturday، April 09، 2005

Associated press


اين عکس را ديشب مي‌خواستم بگذارم، بلاگر کار نمي‌کرد. فکر کنم موضوع برنامه‌هاي فکاهي تلويزيون بشود اينجا. مراسم تدفين پاپ است و از جمله ژاکي اصرار دارد دست خانم رايس را از فاصله‌ي دومتري ببوسد! آثار تعجب در چهره‌ي خانم رايس و همچنين خانم بوش به وضوح پيداست

----------------------------------------------------------------------

Thursday، April 07، 2005

ظاهراً عجول‌ها! بُردند.
والله من تا اونجا که يادمه اگر قرار بود مراسمي براي زادروز کسي برگزار بشه، صبر مي‌کرديم تا تاريخش برسه. بچه که بوديم يکي دو دفعه برامون تولد گرفتن. کيکش رو هم معمولاً عصر روز تولد مي‌خورديم. کادوها رو هم همون روز مي‌گرفتيم. حالا ما هيچي، اشتباه مي‌کرديم، اما مثلاً دربار شاهنشاهي که ديگه کارش شوخي نبود، اشتباه نمي‌کرد! تولد اعليحضرت همايوني چهارم آبان بود و در چهارم آبان بود که ما دانش‌آموزان سربراه مدارس ابتدائي، اميدهاي فرداي ايران (که همين امروز باشد) بعد از يک ماه تمرين مداوم به استاديوم ورزشي مي‌رفتيم و مثل اين کره شمالي‌ها پشتک و وارو مي‌زديم و آفتاب و مهتاب مي‌کرديم و در حضور فرماندار و شهردار و فرمانده پادگان محلي و رئيس آتش‌نشاني و معاون اداره‌ي کار و امور اجتماعي و باقي مقامات رسمي شهرستان محل خدمت! ستاره و گل و بلبل سه طبقه وسط زمين چمن ورزشگاه مي‌ساختيم. وقتي هم شب مي‌شد اداره‌ها‌ و دستگاه‌هاي دولتي به نسبت بودجه و کبکبه و دبدبه‌اي که داشتند و همچنين به ميزان زرنگي و جاه‌طلبي روساي‌شان، مهماني مي‌دادند..... روز قبل و شب قبلش خبري نبود!
به همين ترتيب براي وقايع و اتفاقات ديگر هم اگر مراسم سالروزي برگزار مي‌شد و مي‌شود وضعيت همين بود و همين هست. مثلاً سالگرد 11 سپتامبر را که نمي‌شود شب قبلش برگزار کرد! يا اگر سالگرد ازدواج بنده اول ارديبهشت است که سي و يکم فروردين نبايد بشينم و به ياد گذشته‌ها انگشت حسرت به دندان بگيرم!
فرمايش شماها متين، اما بنده که معتقدم اين "شب قبل" رسم جديدي است. البته تا حال فکر مي‌کردم در اقليت است اما ظاهراً اينطور که از کامنت‌هاي پست پيشين بر‌مي‌آيد قضيه برعکس است. چه مي‌دانم، لابد بايد بگذارم به حساب نزديکي آخرالزمان و از علامات ظهور محسوبش کنم!
گفتم "بنده"، ياد مطلب امروز حسين درخشان افتادم که برداشته کلماتي را که ازشان بدش مي‌آيد ليست کرده. خوش انصاف هرچه کلمه کاربردي و استراتژيک آشپزباشي است از قبيل فرمودن و عرض کردن و اخوي و لطف و...نوشته تو ليست بدها. شرط مي‌بندم اين واژه‌ي "بنده" به ذهنش نيامده وگرنه حتماً اون بالاي ليست مي‌نوشت! يعني راستش حدس ميزنم، از فرم نوشتنش پيداست.

----------------------------------------------------------------------

Wednesday، April 06، 2005

يک سئوال ساده دارم که خيلي وقت است مي‌خوام بپرسم و اصلاً هم شوخي‌بردار نيست:
شما اگر بخواهيد مراسم تولد براي بچه‌تان، همسرتان، مادرتان، برادرتان، دوستتان... (بموقع) برگزار کنيد، اين کار را کي انجام مي‌دهيد؟ يا مثلاً اگر بخواهيد تلفني و بموقع به او تبريک بگوئيد چه وقت زنگ مي‌زنيد؟

يک ـ شب پيش از تولد (شبي که طرف فردايش متولد شده)
دو ـ شامگاه روز تولد ( مثلاً کسي را که زادروزش امروز 6 آوريل است، امشب مراسم برگزار مي‌کنيد)

مي‌دانم هزار گرفتاري داريد و وقت جواب دادن به سئوالهاي احمقانه را نداريد اما بالاغيرتاً يه دونه يک يا دو توي اين نظردوني بنويسيد از سر لطف. خيلي وقت‌گير نيست. حداکثرش اين است که يک کار بيمعني به کارهاي احمقانه‌اي که امروز انجام داديد يا خواهيد داد اضافه مي‌شود. من بالاخره بعد از پنجاه سال بايد بفهمم که اين پنج روزه را دريابم يا همان نيم قرن کافيست! اشتباه نشود ها ، تولد من نيست. آشپزباشي متولد 27 نوامبر است. تولد هيچکدام از اهل بيت هم نيست فقط مي‌خواهم بدانم بقيه چه مي‌کنند و معمول قضيه چيست. به همين سادگي.
دوکلام بنويسيد بي زحمت. يک يا دو؟

----------------------------------------------------------------------

شايد جالب باشد براي‌تان که بدانيد در حالي که حتي در کوباي به هر رو کمونيست، به مناسبت مرگ پاپ سه روز عزاي ملي اعلام شده، در فرانسه نه تنها عزائي در کار نيست (بطور رسمي) بلکه همين نيمه افراشته شدن پرچم آن هم به مدت فقط بيست و چهار ساعت، با اعتراض و مخالفت بعضي سياسيون روبرو گرديده که البته بيشتر فکر مي‌کنم بهانه‌اي است براي شاخ و شانه کشيدن احزاب و محملي براي صدور بيانيه و اطلاعيه و اعلام موضع و ابراز وجود تا "درد لائيسيته"! (امان از ادبيات جمهوري اسلامی). موضوع مرگ پاپ فعلاً بحد افراط مدياتيزه است بقول معروف و يک "سياسي‌کار" واقعي فرانسوي هيچوقت چنين فرصتي را براحتي به حريف واگذار نمي‌کند که با فراغ بال بتازد! و بايد بگويم از اين نظر بسيار به مملکت خودمان شباهت دارد.
صحبت پاپ خدابيامرز شد. اين چند روزه فرصت نکردم چند کلمه‌اي را که مي‌خواستم بدنبال نظر دوست گرامي توماج بنويسم جفت و جور کنم. از يک طرف چهارم آوريل آخرين روز ارائه اظهارنامه مالياتي سال 2004 در فرانسه بود و ما هم که مي‌دانيد، مال و اموال کم نداريم! خيلي مانده تا به اندازه‌ي اين‌ها خبره بشويم و راه‌هاي فرار از پرداخت ماليات را بياموزيم بنابراين مجبوريم کلي برايش وقت بگذاريم! راستش اين روزها از جلوي Hôtel des Impôts (اداره ماليات) که رد مي‌شوي از آن همه فرانسوي پاچه‌ورماليده با چشمهاي ريز و روبه‌وار که در طول هفته ها و ماههاي سال مي‌بيني خبري نيست، هر چه هست چشم‌هاي مهربان و معصوم گوساله‌وار است که با ضميري مطمئن و قلبي پاک و با کمال خضوع و خشوع پاکت فرم اظهارنامه را در صندوق مي‌اندازند و برمي‌گردند و اگر دقت کني هرچه از اداراه ماليات دورتر مي‌شوند چشم‌شان حالت "طبيعي" به خود مي‌گيرد و از گوسالگي‌اش کم مي‌شود. توهين حساب نکنيد ها! آخر معصوم‌تر از چشم گوساله ديده‌ايد؟
از طرف ديگر با گذشت زمان، موضوع هم "طراوتش" را از دست داد. نظر ايشان را که اينجا نقل کردم براي آشنائي بيشتر خوانندگان بود و اينکه ضمناً دم دست و جلوي چشم باشد باصطلاح و باعث شود که در اسرع وقت مطلبي درپي‌اش بنويسم. دوستان هم البته لطف کردند و اگر چيزي بنظرشان رسيد دريغ نکردند. گله‌ي کوچکي هم بکنم از يکي از کامنت‌ها که در آن نسبت به توماج عزيز کم عنايتي هم شد بنظرم، اگرچه به سهو. من که نديدم ايشان ادعاي دانشمندي کرده باشد، فقط نظرش را به گمانم با خاطري کمي مکدر، بسرعت نوشت و در وبلاگش گذاشت که بهاي اين تسريع همانطور که همه مي‌دانيم بيشتر اوقات از حساب "دقت" پرداخت مي‌شود.
با اين حال بايد عرض کنم که من يک اظهار نظر ساده و مطايبه آميز در مورد پاپ آن هم در يک وبلاگ از اين دست که مي‌خوانيد را نيازمند احاطه به تاريخ سده بيستم و شناخت سازوکار واتيکان نمي‌دانم که چنانچه اين درجه از تسلط را ملاک بگيريم و مجوز نوشتن بدانيم در اين مطبخ را بايد گل‌اندود کرد و الک را آويخت. اگرچه بهتر است آدم در مورد چيزي که مي‌نويسد هرچه بيشتر بداند اما من که مقاله جدي در يک روزنامه يا سايت آبرودار منتشرنکردم! وبلاگ آشپزباشي بي اعتبارتر از اين حرفهاست که حتي به اين توضيحات بي‌ارزد.
از آن گذشته براي اينکه حالت اهانت آميز نداشته باشد همانجا عرض کردم که اين‌ها را قضاوت تلقي نکنيد که اصلاً سواد ما تا آن حدود نمي‌رسد. اگر تندي و تيزي در آن چهارکلام قزعبل (بخوانيد خزعبل) وجود داشت بيشتر متوجه پرنس راينر بخت برگشته بود تا پاپ!...نمي‌دانم شايد محيط هم موثر باشد. اينجا (احتمالا بر خلاف لهستان) انتقاد از پاپ يا امثال او گاه تا حد تمسخر غير قابل توجيه هم مي‌رسد که البته اين نوعش را من هم نمي‌پسندم.
بنده با آنکه تمايلات مذهبي ندارم اما ضد مذهب هم نيستم. اعتقاد مذهبي ديگران اگر در چارچوب اعتقاد شخصي بماند و حکايت ممالک محروسه نباشد براي بنده محترم است. اهل توهين و اهانت هم نيستم (مگر مبلغ پيشنهاد شده قابل توجه باشد!). تصحيح مي‌کنم: سعي‌ام اين است که به کسي اهانت نکنم. اما اهل شوخي و مطايبه هستم. غالباً بي‌مزه و بي‌نمک اما بدم نمي‌آيد که با تمام عالم و آدم مزاح کنم. و فکر مي‌کنم به همين علت هم طبيعت در کنار ديگر استعدادها، از جمله استعداد و قريحه‌ي مزاح و طنز را هم از من دريغ فرموده، مصداق آن "رفيق مشترک" که خداوند او را شناخت و شاخش نداد! (اين اصطلاح "رفيق مشترک" هم قصه‌اي دارد که شايد يک موقع حس و حال تعريفش فراهم شد)
اين نکته را هم اضافه کنم که در تمام مطلب ايشان يک کلام که مرا احياناً برنجاند وجود نداشت که بي‌ترديد اگر هم وجود مي‌داشت و مثلاً مي‌رنجيدم نه جاي گله‌اي بود و نه جاي منتي. من هم حس مي‌کنم که آن چهارخط شوخي بنده بهانه‌اي بود براي توماج که بنوعي بنالد (گيرم سريع و عجولانه) و شکوه کند از آنچه در دنياي پيرامون مي‌گذرد که اگر با دقت اين نوشته و بعضي مطالب وبلاگش را بخوانيد به وضوح مشخص است. لااقل من که اينطور مي‌فهمم.
مطلب را درز مي‌گيرم که بيش از حد طولاني شد. بعضي حرف‌ها هم ماند براي فرصتي ديگر. خصوصاً که عيال هم آمد و چند خطي خواند و به طعنه گفت: اين‌ها را چه مي‌گويند؟ شکسته نفسي؟! من هم از شما چه پنهان اينجا ديگر کمي رنجيدم و گفتم اخوي! هر که نداند تو يکي که مي‌داني از "نفس" بنده در اين سه چهارساله چيز زيادي باقي نمانده که حتي ريسک ترک خوردنش در ميان باشد چه برسد به شکستن!

----------------------------------------------------------------------

Saturday، April 02، 2005

www.pelerin.info
مطلب زير توسط ت.توماج در وبلاگ Expers نوشته و منتشر شده و چون به گفته‌ي نويسنده در واقع کامنتي بر پست پيشين وبلاگ بنده است، بنظرم رسيد که بهتر است در اينجا هم نقل شود:

نامش را بدان
گاهی این جا و اون جا در رسانه های اروپایی چیزی می خونم پیرامون ایران که نویسنده اش همه چیز رو همگانی کرده و حکومت و مردم و بنیاد گرایی رو به هم بافته تا بگه اینا همه از یه جنسند. کم شک کرده ام که نویسنده ی نوشته ایران رو روی نقشه هم به زحمت پیدا می کنه. چرند هاش ناشی از یه نفرت کوره ناشی از اینه که نتونسته روان مردم ایران رو درک کنه. ساده تر این که نمی شناسه و چند خط پس مونده ی رسانه ای این ور اون ور خونده و به خیالش همه چیز رو فهمیده. به چشمم هم می اومد که این بیماری روزنامه نگاری اروپایی نیست. حقیقت نا خوش آیند در اینه که روزنامه نگاری ایرانی حتی یک گام پس تره. البته نه گناه روز نامه نگار ایرانی ست نه گناه حکومت ایرانی ست. سر و ته اون چیزی که ایرانی ( اگه دنبالش باشه ) می تونه پیرامون جهان بیرونش بخونه رو هم بیارین می شه چند سال نا قابل کتاب و برگردان کتاب که در همین مورد در اروپا به چاپ می رسه. اگه ایرانی یکی دو زبون فرنگی دیگه رو هم بلد نباشه و فقط دست رسی داشته باشه به اون چیزی که در ایران چاپ می شه، حساب کار روشنه. تازه اگه بتونه از هفت خوان رستم رد شه و پاشو بذاره بیرون ایران بازم همچین به ایرانی بودنش غره است که کمتر وقت داره چیزه دیگری رو هم ببینه. به سخن رانی و گفت و گویی هم اگه بره، می ره یه چیزی در باره ی ایران بگه و بشنوه، که خوب طبیعیه اگه اصفهان نصف جهانه پس همه ی ایران خود بهشت برینه دیگه، بله.
حالا دوباره همین حکایت شده.
اگه کسی کارول وویتیلا یا اون جوری که در واتیکان نام نو کرد ژان پل دوم رو بخواد بشناسه باید به اندازه ی کافی بدونه. باید روان آیین مسیح رو درک کرده باشه، ونه فقط چند خط مزخرف از کتاب دینی سال دوم سوم راهنمایی یادش باشه. باید بدونه چرا واتیکان به وجود اومدو ساز و کارش چیه. باید بدونه و خیلی خوب بدونه. پس این همه باید تاریخ دست کم سده ی بیستم اروپا رو بشناسه بازم نه از روی اون چه که از چهار تا کتاب ایدئولوژیک یاد گرفته. و دست آخر باید تمام گمانه های بیماری که جمهوری اسلامی و حزب های رنگ و وارنگ کمونیستی به زور به خورد خردش دادن رو فراموش کنه. اینا همه حد اقله همین.
حالا اگه چند تا حزبل قرتی و آتئیست ضد شلوارک یه مشت دری وری می نویسن که بله یارو این جوری کرد و اون جوری، و چیزایی که می گن هم دست کمی از اون چیزایی که خبر نگارای روزنامه های رنگی اروپایی و آمریکایی درباره ی ایران می نویسن نداره کاریش نمیشه کرد. حساب سوزن و جوال دوزه. تو مملکتی که حتی یه کتاب درباره ی ژان پل دوم چاپ نشده و جوون روشن فکرش فرق خمینی و پاپ رو نمی فهمه خوب کاریشم زیاد نمیشه کرد.
پیش از این که مرگ کسی رو به خنده بگیریم بد نیست بدونیم طرف کی بود و چه کرد تا دست کم همین رو از دیگرون چشم داشته باشیم وقتی از مثلن مصدق حرف می زنیم

----------------------------------------------------------------------

Friday، April 01، 2005

بعد از مرگ پاپ ديگه دستم به نوشتن نمي‌ره...

پي‌نوشت: با توجه به جد و جهدي که پدر مقدس اين اواخر در جهت عدم تمکين به اوامر الهي و عدم تسليم به مشيت خداوندي از خود نشان داده، من اگر به جاي پرنس آلبرت جوانبخت! (47 سال هنوز جوان حساب ميشه، "منفعت شخصي" هم در اين طرز تلقي دخيل است البته) بودم دوشاخه اين دم و دستگاه ريه مصنوعي و قلب مصنوعي و...که به پرنس راينر وصل است از برق مي‌کشيدم! چه موقعيتي بهتر از اين براي عروج پرنس موناکو؟
امروز عرش اعلي را آب و جارو کرده‌اند، فرش قرمز انداخته‌اند، قراول و یساول گماشته‌اند و از پروردگار عالم به فرشتگان مقرب درگاه دستور رسيده که پيرمردي مي‌آيد با موي سپيد و چهره‌اي روشن و نوراني که از بندگان خاصه است و "سپهروند" درجه دوم نيست که گله‌اي و کتره‌اي دروازه را باز کنيد بيايد تو. عزت و احترامش کنيد و يک‌راست بدون نوبت ببريدش به بهشت معّلي!
اين‌ها هم که عکس و پاسپورت گذرنامه را چه مي‌دانند چيست. باور بفرماييد اگر هردو همزمان هم برسند، احتمالش زياد است که پرنس شتيلي بگير قمارخانه‌ها و درصد‌بگير حسابهاي مخفي را به جاي پاپ بگيرند. والله هم مويش سپيد‌تر، و هم چهره‌اش نوراني‌تر از پاپ است. خوش قيافه‌تر هم که هست، صاف و صوف هم راه مي‌رود و بهرحال اگر پرنس آلبرت عقل داشته باشد (که احتمالش بهر صورت وجود دارد!) و زود بجنبد و اسباب سفر پدرش را فراهم کند، بعيد نخواهد بود که امتياز تاسيس کازينوهاي زنجيره‌اي در فردوس برين هم به افتخارات خاندان گريمالدي اضافه شود.

از شوخي گذشته اين‌ها را به‌پاي قضاوت نگذاريد يک وقتي! من نه با دم و دستگاه واتيکان و چند و چونش آشنا هستم و نه از جمله علاقه‌مندان پيگيري شايعات دربار موناکو محسوب مي‌شوم. اما اين که هر دوي اين‌ها تقريباً با يک پرواز خواهند رسيد هم بي حکمت نيست!

خواستم براي تبرک و تیمن هم که شده، لينک سايت واتيکان را برايتان بگذارم که مستفيض بشويد اما شرمنده، ظاهراً کاردينال متصدي اينترنت، منباب صرفه‌جوئي به هنگام خريد دومين پهناي باند را بقدر کافي گشاد نگرفته که با هجوم ميليونها هواخواه حضرت قدوسي‌مآب در چنين روزهايي هماهنگي داشته باشد! با اين همه مي‌گذارم، اگر زورتان رسيد و بازش کرديد ما را هم از دعاي خير بي‌نصيب نگذاريد
hellomagazine.comrjliban.com

(خودمانيم اين "پي‌نوشت" نويسي هم براي خودش عالمي دارد ها!)

----------------------------------------------------------------------