به عزیزانم که در کوچه پس کوچه های ایران ، در عرض یک هفته ، هزار ساله شدند...
چند بار نوشتم و پاک کردم و باز نوشتم ، هر بار نوشته ام به خط گریه شد. خطی که این روزها من و تو بسیار خوب میشناسیم.
فقط خواستم بدانی که بغضت ، درماندگی ات ، و دردی که در قلبت داری ، در گلوی من ، بر شانه های من ، و بر قلب من نیز سنگینی میکند.
طعنه ها را تاب می آوری ، و دشنام ها را فرو میدهی ، و سنگینی این همه حتی برایت با امیدی به آینده ای بهتر سبکتر نمیشود.
آینده ای بهتر در کار نیست ، تنها از بدتر شدن است که در هراس افتاده ای .
تو برای من نه خائنی ، نه وطن فروشی ، نه تن فروش . سرو سرافرازی اگر بوده ای ، امروز دیگر شاخه ای برهنه هستی ، بر چهارراه همه سو باد.
اشکهایت بر دکمه های کی برد من میچکد ، وقتی که از ذلیل شدن انسانیت میگویی ، و شانه هایم از درد تو میخمد ، وقتی که درد را فریاد میکنی.
من هم مثل تو آرزو میکنم که فردا نیاید ، اما فردا نیز مثل فردا های دیگر می آید و میرود. عالیجناب سرخ پوش شنل خود را بر سرتاسر ایران میکشد .
تو را اگر رای میدهی میفهمم ، قبول ندارم ، اما میفهمم . تو را به نامی جز نام خودت نمینامم و مثل هفته گذشته ، ماه گذشته ، و سال گذشته دوستت خواهم داشت.
مرا که رای نمیدهم بفهم . نگو که به شناسنامه سفیدم مینازم. من حتی دیگر شناسنامه ای ندارم.
من میدانم جمعه چه خواهم کرد . و تو هم .
جمعه خواهد گذشت. و شنبه نیز ، بیا و فکر کنیم از یک شنبه چه باید بکنیم ...
زنانهها
متن از دل برآمده و تاثيرگذاريست. به دل من نشست. اما در رنگ شنل و هويت صاحبِ آن با نويسندهاش اختلاف نظر دارم!

0 نکته:
Enregistrer un commentaire
لطفاً دربارهی یادداشت بنویسید. برای موضوعات نامربوط (!)، از فرم تماس استفاده کنید (ابتدای ستون سمت راست وبلاگ). نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد